تبليغاتX
خاکدان

خاکدان

 

متن زیر که در شماره سوم نشریه گل یخ چاپ شده مسئله ایست که به اختصار در ارتباط با موضوع اخلاق و جامعه اخلاقی می پردازد .با توجه به اینکه بنا بر اصول هرنشریه این متن نیز شامل حال ویرایش شد و قسمتهایی از این متن که پا ورقی ها و قسمت های کمی از خود موضوع اصلی بود ،برای اینکه متن اصلی و ویرایش نشده هم ارائه شود ،وبلاگ خودم را محلی مناسب برای این امر دیدم.

بررسی چند بعدی هر مساله و پیدایش نتایج مختلف در باب مسائل گوناگون اجتماعی ، هر یک منظری را در جامعه برای تحقیق و پژوهش باز می مند که نشان می دهد ذهن های مختلف با دغدغه های متفوت هر کدام به دنبال پاسخی هستند که مقابل سوالشان قرار می دهند و با همین فن شاید مطلق علمی گامی به پیش می نهند . از جمله این کنکاش ها و سوال ها می توان به بعدی زیر مجموعه ای از این مساله یعنی اخلاق دست یافت و بیشتر به عمق آن پی برد.در مقایسه اجتماعی اخلاق شاید تا آنجا که اخلاق را عامل حاکم بر جامعه و ذهن جامعه بدانیم ، همسنگ با فرهنگ و هنجار ها تلقی کنیم اما یکی از بزرگترین خیانت هایی که ممکن است به اخلاق وارد کنیم همین است.برداشت همنهشتی اخلاق با فرهنگ و اخلاق با هنجار. این تساوی، به طور مطلق ناصحیح  و خیال پردازانه نیست . یعنی تا جایی که فرهنگ ها به پای اخلاق رسند هیچ تضادی ایجاد نمیکند اما این معادله  وجهی یک شرطی است که نباید اخلاق را به پای فرهنگ ها به اجبار نشاند و به اصرار برابر کرد . که چنین امری حتی باعث می گردد در یک جامعه در هر دوره چند ساله، به یک اخلاق جداگانه احتیاج باشد و متولیان اخلاق باید هر از چندگاهی تجویزی از اخلاق لازم برای زمان معاصرشان کنند. در این متن به بررسی فلسفه اخلاق می پردازیم و کارکرد آن در دین و سپس نتیجه حاصل از اخلاق دینی در اجتماع و در پدیده های اجتماعی چون طرح کوچه گردان ( در واقع منظورمان از پدیده اجتماعی ، اتفاقی است که باعث مراوده عقلانی چروه های انسانی می شود) .اگر بخواهیم از اخلاق تعبیری داشته باشیم که ما را به کنه مقصودمان از اخلاق نزدیک کند باید همان تعبیری را به کار بریم که در سه حوزه مجزا (البته با اشراک های زیادی) از علم قرار می گیرد یعنی: جامعه شناسی ، فلسفه و  روان شناسی . چنان که تعبیر اخلاق در فلسفه یعنی آن چیزی که جهان را به سوی امری مقدس رهنمود می کند . نمی خواهم در معنای کلمات یا برداشتمان از کلمات بمانیم ، بلکه می خواخم مفهوم اخلاق را از ابعاد گوناگون بدانیم . به همین سبب شاید بسیاری بر این اعتقاد باشند که فلسفه یا جامعه شناسی تعابیری جور دیگر از تعبیری که اینجا بیان می گردد دارد که ضمن صحیح دانستن این امر دلایلی نیز بر این اصرار به اینگونه تعبیر موجود در اینجا دارم که البته در این مقال نمی گنجد. آنگونه که گفته شد مقدس را وجهی اخلاقی می شمارند و نا مقدس را غیر اخلاقی . پس در مفهوم فلسفه دینی چنین تعبیری از تقدس و اخلاق رابطه ای بسیار نزدیک دارند . ما به این تعبیر بسنده می کنیم که : "مقدس و نا مقدس دو شیوه بودن در جهان اند ، دو موقعیت که انسان در دوره تاریخ خود پذیرفته . این روش های بودن در جهان فقط مربوط به تاریخ ادیان یا جامعه شناسی نیستند. نهایتا شیوه های مقدس و نا مقدس بودن منتهی به موقعیت های متفاوتی  هستند که انسان در کیهان تسخیر کرده است. از این رو این روش ها هم به فیلسوف و هم کسی که در جستجوی کشف ابعاد ممکن وجود انسان باشد مربوط می شود . انسان جوامع سنتی مسلما یک انسان مذهبی است ، اما رفتارش بخشی از رفتار کلی نوع بشر را تشکیل می دهد و از این رو به مردم شناسی فلسفی ، به مکتب اصالت پدیده و به روان شناسی نیز مربوط می شود". (1)

ما خود می دانیم اگر تعبیری از فلسفه کنیم می توانیم به این مساله هم بپردازیم که فلسفه یعنی هر آنچه در جامعه شناسی ( به معنای فیزیک اجتماعی) و روان شناسی ( به معنای بررسی جزئی و نادیدنی پدیده ها) مربوط نمی گردد. (2)

پس فلسفه اخلاق و اخلاق گرایی یعنی مفهومی از یک پدیده اخلاقی بدون احتساب کارکرد اجتماعی اش ، به عنوان مثال در یک تعبیر فلسفی از اخلاق ، به مفهوم فلسفی یک عنصر واحد مانند ماه می پردازیم. (3)   "ماه بر عکس خورشید ( خورشید همواره همچنانکه هست باقی می ماند و هرگز معروض و هیچگونه " صیرورت" نیست) اختری است که پر و کاسته می شود و ناپدید می گردد . کوکبی است که زندگانی اش تابع قانون جهانی کون و صیرورت ، ولادت و مرگ است . ماه درست بسان انسان سرگذشتی دردناک و غم انگیر دارد . زیرا فرتوتی اش چنانکه فرتوتی آدمی با مرگ پایان می گیرد ، اما در پی این مرگ رستاخیزی هست . فضایل ماه را نه از طریق تلاش های تحلیلی فکر ، بلکه به اشراق و شهود کشف می توان کرد . ماه در کلیت ، تمامیتش ، بیش از بیش از پرده برون می افتد . تمثیلاتی که ذهن بشر کهن می افزاید ، از دولت سر رمز ها ، همنوا می گردند ؛ به عنوان مثال ، ماه پدیدار و نا پدید می شود حلزون شاخک های خود را می نمایاند و پنهان می کند . خرس غایب و دوباره ظاهر می گردد . حلزون بدین اعتبار مجلای قداست ماه می شود همچنانکه در مذهب کهن مکزیکیان خدای ماه ، محبوس در صدف حلزون نمودار شد." (4)       رمز های ماه و آب ؛ ماه و باروری ؛ ماه و گیاه ، همه نشان از یک اعتقاد به مفهوم مذهبی و دینی ماه است .

توضیح بیشتر در این باب نتیجه ای به بار خواهد آورد که ما را از بحث اصلی خود دور می سازد ، اما این توضیحات همه نشان از یک فلسفه بود . فلسفه ای که در آن به قداست اشاره دارد ؛ قداست ماه . ما با این مثال نشان دادیم که در طبیعت یا کل آفرینش عناصری هستند که مقدس اند و با توجه به آنچه در گذشته ذکر کردیم همه مقدسات اخلاقی اند . پس مذهب ایمان به ماه یا خدای ماه می تواند یک مذهب اخلاقی باشد . باز پا را فراتر می نهیم  و به این نتیجه می رسیم که فلسفه وجود هر مذهبی برای اخلاق است و هر مذهب تا آنجایی اعتبار دارد که مروج اخلاق باشد و نیز هر اخلاق تا آنجایی معتبر است که اعتبارش را از مذهب گرفته باشد . این یک اصل فلسفی را برای ما می سازد. اصل اعتبار اخلاق و مذهب بواسطه یکدیگر. می توان با این اصل که شرط لازم هر مذهب  ترویج اخلاق است به این نتیجه رسید که فلسفه وجودی پیامبر در هر مذهب نیز همین است ؛ ترویج اخلاق و اخلاقیت به عنوان میزان و معیاری برای سنجش رفتار اجتماعی و حتی فردی . وجود ابراهیم معیاری برای سنجش ایمان اسماعیل ( در نقش معیار فردی) ، وجود موسی و عیسی معیاری برای قوم یهود و بنی اسرائیل و وجود محمد معیاری برای عرب تازی و ... ما در اینجا به مفهوم شریعت و کارکرد آن در چگونگی استقرار اخلاق می رسیم نیز می رسیم که به طور مختصر راجع به آن می پردازیم. اینکه شریعت ابزاری است برای نشاندن اخلاق و مفاهیم الهی و انسانی در هر جامعه با توجه به شرایط زمانی هر جامعه. در این زمینه هگل نیز به ایراد نظریاتی پرداخته و شریعت را تعریف می کند و برداشت بسیاری از متفکرین از شریعت طبق اصل فلسفی هم اندیشان هگل است که می گوید: نا متناهی به دو نا متناهی نیک و بد تقسیم می شود. پس شریعت نیز چنین است و شریعت را می توان به دو شریعت خوب و بد تعبیر کرد. این تحلیل از آنجایی آغاز می شود که  یک اختلاف نظر عمیق میان دو گروه وجود دارد: "از یک سو ، کسانی که می گویند برتری یک مذهب از تشریعی بودن آن و تبدیل شدنش به شریعتی مستقر بر می خیزد و از سوی دیگر ، کسانی که معتقدند تشریعی بودن یک مذهب و تبدیل شدنش به شریعتی مستقر را نشانه آشکار فساد و تباهی آن می دانند". (5)

البته هگل چنین عقیده ای ندارد به همین سبب هم بحت شریعت خوب و شریعت بد در این میان راه سومی شد تا بتوان بیشتر به فاصله میان این دو آگاهی یافت. و در واقه هگل همان راه سوم را بنیاد می نهد راهی که نه چنان مطلق تشریعیست نه مطلق اخلاقی ( باید این را هم بدانیم که اسلام بین شریعت و اخلاق منافاتی را احساس نمی کند و بررسی ما از منظر هگل است) هگل مذاهب را به دو قسم اخلاقی و تشریعی تقسیم می کند و نظر خود را میان آن دو . مذهب اخلاقی را چنین تعریف می کند که عیسی مردم را به فضیلتی آزاد و خود خواسته دعوت می کرد و معجزات و اعمالی از این گونه به بنیاد تعالیم مسیح باز نمی گردد . و مذهب تشریعی یعنی آنگونه ای از مذهب که فقط به ظواهر اعتنا می کند و برای رعایت اخلاق دینی، آنها را باید تکرار کرد و به جا آورد. در این مفاهیم دیدگاه های بسیاری را میتوان عنوان نمود که در واقع این شریعت دینی زمانی که از مسیر و فلسفه اصلی خود خارج می شودن جنبه ای کاملا انفعالی پبدا می کند و به جای آنکه  تصدیقی بر تثبیت مفاهیم دین گردد، خود باعث اضمحلال یک دین می شود تا آنجا که شریعت اصل دین و اخلاق و مفهوم جنبه ای کاملا فرعی و حتی اضافی پیدا می کند . در هر دینی تکیه متعصبانه بر مفاهیم نادرست تشریعی این خطر را ایجاد می کند از مذاهب اولیه و توتمی(6)گرفته تا یکتا پرستان و حتی مسیحیان و مسلمانان امروز . یکی از دلایل وجود فرق مختلف در اسلام  همین اصل است که این فرقه ها در جنبه شریعت با یکدیگر تضاد و تعارض دارند و از طرفی هر کدام مدعی اند که در اصل به وجود یکتای الهی ایمان دارند و اصول دینی خود را بر پایه قرآن گرفته اند که این خود جای سوال بسیاری را در بین اندیشمندان باز گذاشته که آیا تنها تفاوت این فرق آیا همین است و اصلا چرا باید چنین تفاوت هایی وجود داشته باشد.این تضاد تشریعی آیا جنبه  یا نمود اجتماعی نیز دارد و اگر دارد مزیت شریعت ها نسبت به هم چیست؟ آیا در اقتصاد و اجتماع تاثیر دارد یا فقط جنبه ای عبادی دارد؟ این شریعت های متفاوت از کجا آغاز شد و چرا آغاز شد؟ چه کسانی از این تضاد بهره می گرفتند و چرا مردم لحظه آغاز این تضاد تشریعی در مقابل آن سکوت کردند ؟ آیا اصلا مردم از روند ایجاد این تضاد ها مطلع بودند یا اینکه اصلا طرفداری اصلی از این تضاد به خود مردم عصر بر می گردد؟

ما با ذکر این مسائل عنوان کردیم که شریعت عاملی است در جهت اخلاق و اخلاق عامل رشد و ارتقای انسانیت . و مذهب مروج اخلاق و پیامبران نمایندگان مذهب. فلسفه اخلاق همین است ، هر عاملی که به اخلاقیات فردی و اجتماعی انسان کمک می کند تا مراحل رشد و تکامل معنوی  پله پله طی شود و به مرحله اوج نزدیک گردد که می توان از این مرحله اوج ، رستگاری نام نهاد. از طرفی رستگاری را می توان طی طریق مراحل نفس درعرفان و فلسفه اسلام دانست. لازم به توجه است که در اسلام دو نوع دسته بندی برای انسان تعبیر می کنند که عبارت است از روح و جسم . اما در تعبیری دیگر می توان چنین دانست که انسان از سه جزء روح ، نفس و جسم تشکیل یافته . که روح همان روح خداوند است که در انسان دمیده شده و به ذات پاک و بی آلایش است و جسم همان بعد فیزیکی در انسان و این نفس است که دارای مراتب و مراحلیست که میتواند در پست ترین حالت خود ( یعنی بی اخلاقی) و در حد اعلای خود (یعنی اخلاق) قرار بگیرد . مراتب هفتگانه نفس در اسلام چنین اند: 1- نفس اماره  2- نفس لوامه  3- نفس عاقله  4- نفس ملهمه  5- نفس مطمئنه  6- نفس راضیه  7- نفس مرضیه

تمام مطالب ذکر شده تا کنون پیش درآمدی است بر این امر که باید بدانیم در همه مذاهب و ادیان ، بنا بر اثبات هایی که صورت گرفت ، پذیرفتیم فلسفه آموزه ها کمک به اخلاق و رشد انسان است. ما می خواهیم به این اثبات برسیم که هر عاملی که به این اخلاق کمک کند برای نوع انسان از دیدگاه وجدان ، ضروری است و انسان بنا بر احساس مذهبی ( از نوع صحیح و منحرف نشده ،بلکه متمدن و عامل پیشرفت) باید به اخلاق و نتایج عوامل منتجه به اخلاق بپیوندد . سالهاست که مراسم و آئین هایی در مذاهب مختلف در حال اجراست ، پس باید به این آئین ها پیوست و دین خود را به کائنات و انسان ادا کرد . آن دین کمک به اخلاق است . ما همه این مباحث را بیان کردیم تا به مقصود اصلی خود رسیم. این متن در جایگاه یکی از طرح های جمعیت امام علی (علیه السلام) قرار گرفته و آن طرح کوچه گردان است . اما نمی خواهیم بی دانستن و بی فکر خود را نمایان در طرح کنیم که ما می خواهیم از صورت صحیح آن یعنی علم و منطق و فلسفه بدان بپردازیم و بگوییم که کوچه گردان یک آئین اخلاقی است و تاریخ اثبات کرد که دیدگاه فلسفه اخلاق یک دیدگاه اصیل و پر معناست تا جایی که هر انسانی باید اخلاقی شود و باید به عوامل تثبیت کننده اخلاق در جهان کمک کند. ما در این منزل به فلسفه اخلاق کوچه گردانی اشاره کردیم اما آیا چنین حرکت های اصیل و پر معنایی فقط جنبه فلسفه و اندیشه و ما ورائی دارند . پاسخ آن به کلی روشن است و آن این است؛نه . اگر ما فقط فلسفه و اخلاق را عامل محرک انسان به سمت پیشرفت و  مسئولیت بدانیم در واقع بیشتر از هر چیزی کوتاهی کردیم زیرا که کارکرد های اجتماعی و منطقی و فیزیکی یک انسان را در نظر نگرفتیم و از طرفی اجتماع را با همه وسعت و پهنای کارکردش در نظر نیاوردیم و این یعنی پا گذاشتن روی همه فعلیت های اجتماعی.

در این بحث احتیاج به مقدمات و توضیحاتی است که دیدگاه اجتماعی و کاربردی دین را بدانیم و از طرفی بدانیم که یک مذهب چگونه می تواند خود را به پای یک علم اجتماعی برای درمان و پیشگیری از حوادث و معضلات آن کند. پس در ابتدا به توضیح  کارکردگرایی که از اصول جامعه شناسی است می پردازیم و سپس وارد بحث می شویم. برای این کار باید فیزیک اجتماعی نیز تعریف و درک گردد .

در بررسی مفهوم جامعه شناسی به عنوان آخرین علمی که ظهور می کند اما در عین حال مهمترین و پیچیده ترین همه علوم است(اگوست کنت 1857-1789 ) دو دیدگاه کاملا مستقل (در ظاهر) وجود دارد که باید آنها را به درستی شناخت

دیدگاه اول: جامعه شناسی یعنی مطالعه اقوام و منش ها و بررسی نوع ارتباط های اجتماعی و بررسی رفتارهای جمعی دسته از افراد ساکن در یک جا.این مطالعه به پیش بینی رفتارهای جوامع انسانی نیز کمک می کند هرچند از نگاه بروس کوئن وظیفه یک جامعه شناس هیچ گاه پیش بینی آینده نیست و فقط موظف است شرایط کنونی یک جامعه را تحلیل و حلاجی کند اما در عین حال مطالعات اقتصادی و برنامه ریزی فرهنگی و شهری که از گرایشات علوم انسانی محسوب می شود خواه یا ناخواه مدیون زمینه سازی های پیش بینی مدارانه علوم اجتماعی به خصوص جامعه شناسی و مردم شناسی اند. در بررسی جامعه ، عوامل بسیاری مورد مطالعه قرار می گیرند؛ رفتار فردی و چرایی آن .مذهب ، انحرافات (از هر نوع) و ... و در همه اینها هدف آسیب شناسی برای کاهش کمبود ها و افزایش کارکرد هاست.

دیدگاه دوم : این دیدگاه (که البته دیدگاه اول نیز زیر مجموعه ای از آن است و در اصل به خاطر اینکه فراموش شده که این دیدگاه همان است به طور مجزا عنوان می شود)در ظاهر بسیار متفاوت است با آنچه ما تصور می کنیم نسبت به جامعه شناسی. این دیدگاه بسیار به اگوست کنت نزدیک است به همین دلیل هم اصطلاح "فیزیک اجتماعی" را برای آن در نظر می گیرد . کاربرد این کلمه فیزیک کاملا نشان دهنده این است که ما در این دیدگاه از جامعه شناسی یک پدیده واقعی را انتظار داریم نه یک پدیده آرمانی و روانی . یعنی هر عاملیکه کاملا محسوس و قابل لمس و روئت باشد . در واقع ما در جامعه شناسی با " هست ها " کار داریم نه با "باید باشدها" . این تعبیر را اگر گسترش دهیم به نقاط ظریف و نکات جالبی می رسیم که تفصیلا باید به آن پرداخت که از تفصیل آن در اینجا خودداری می کنم.اما جامعه شناسی دین به این دیدگاه مربوط است و اصلا از این نوع نگاه گسترش یافته. ما در جامعه شناسی دین به ما ورا و مقدسات از جنبه روانی و اعتقادی (به طور مطلق ) کاری نداریم بلکه به دین به عنوان عاملی می نگریم که وجود دارد و تاثیر گذار است ، اما به اینکه تاثیر مثبت دارد یا منفی و قضاوت آن اینجا نمی پردازیم. روانشناسی چون یونگ دین را جزو جدایی ناپذیر زندگی افراد می داند و در تحلیل های روان شناسانه اش تاثیر مثبت و بسزای دین را در درمان بیماری های روانی نمی تواند کتمان کند اما همان طور که گفتیم این یک دیدگاه روانی است. در جامعه شناسی خوب یا بد بودن دین از خوب یا بد بودن تاثیر اجتماعی اش نشات می گیرد . اگر دین همبستگی اجتماعی را ارتقا دهد و عامل رشد جامعه انسان مدار گردد، خوب است و اگر چنین نیست پس بد است . به همین راحتی ( همین جاست که عده ای جامعه شناسی را خشک و یک کلام می دانند)

این دیدگاه در آثار دورکهیم هم قابل مشاهده است. به همین دلیل نیز ما اصل کارکرد گرایی را دورکهیم پایه بسیاری از اعتقاد های جامعه شناسیش  را تشکیل می دهد برای این نوشته برگزیدیم، تا ارتباط این دو بتواند جهت مناسبی به مقصودمان دهد. جامعه شناسی دین بررسی می کند ادیان و تاریخ ادیان مختلف را ( بررسی نماد ها اسطوره های دینی را هم تا جایی که به فلسفه خود مربوط می داند) و در موارد بسیاری به کاربرد بسیار مثبت دین اشاره داشته . یعنی پس از بررسی فیزیک دین (یعنی ظاهر اجرا) به ایننتیجه می رسیم که دین باعث همبستگی ،اتحاد و انگیزش اجتماعی می گردد . اینکه در تاریخ دین و آموزه های اخلاقی اش باعث می شود مردم احساس قلبی بهتری نسبت به یکدیگر داشته باشند ، اینکه دین باعث می شود روابط وحدت مدار بین مردم یک جامعه بیشتر شود ، اینکه دین باعث کاهش بسزایی در وجود انحرافات اجتماعی( و فردی) می گردد نتیجه ای جز آرامش اجتماعی به بار نخواهد آورد و این هدف نهایی همه ملت هاست. رستگاری اجتماعی و امنیت روانی ؛ عدالت اجتماعی.

دورکهیم در این باب ، با باز کردن مبحث "تقسیم کار اجتماعی" از سمتی جزئی تر می نگرد و مقصودش از تقسیم کار را ارتباطات اجتماعی و پیوستگی که در اثر مشاغل بوجود می آید را مطرح می کند و دین را یکی از عواملی می شمارد که باعث این پیوستگی می گردد. این نظریه بسیار به کارکردگرایی نزدیک است.کارکردگرایی یعنی بررسی مقایسه ای که یک پدیده اجتماعی یعنی تحلیل عملکرد یک پدیده با قیاس با دیگر اجزای مرتبط و متصل. یعنی به طور مثال بررسی عملکرد قلب در بدن با توجه به عملکردش و تاثیرش بر دیگر اعضا ، و اینجاست که می توان گفت قلب خوب کار می کند یا نه. یعنی تا جایی که دیگر اعضا از پمپاژ درست خونش بهره ببرند خوب است و در غیر این صورت نه. ما برای دین هم همین را می گوییم.کارکرد دین در اجتماع چیست؟ آیا تاثیر انقلابی در جهت کاهش فقر دارد؟ آیا تاثیر اقتصادی در راستای عدالت دارد؟آیا تاثیر وحدت بخشی از آموزه های اخلاقی اش بین مردم یک جامعه دارد؟

همه اینها انتظارات یک جامعه سالم از دین است. جامعه ای که کنش ها و واکنش هایش در یک تقابل ( و تکامل) صحیح و کاربردی قرار بگیرد. این یعنی اخلاق اجتماعی و کاربرد امر اخلاقی در میدانی قابل لمس و فیزیکی ، به نام جامعه.

اخلاق اجتماعی تنها امید یک جامعه برای رهایی از تحجرفرهنگی و تعصب قومی است. زیرا رشد اخلاق گرایی باعث می شود معیار سنجش عملکردهای یک جامعه به عیار کارکرد و خدمت رسانی ملی و مسئولیت پذیری سنجیده شود نه عوامل قبیله ای و تعصب فکری و انحرافات عقیدتی. اخلاق پاسخگوی همه سوال ها و راه برون رفت همه بن بست های اجتماعی است. زیرا اخلاق حکم قانون نانوشته ای را دارد که به جای نشستن بر عقل ها بیشتر به قلب ها می نشیند و حکم قلب ضمانت اجرائی بیشتری دارد تا حکم عقل (خواننده خود حتما می داند این توصیفات شاید کمی بزرگنمایی باشد برای درک بهتر موضوع و مطلق نباید برداشت شود) . اخلاق در متنون حقوق هر جامعه ای به طور قانون تدوین شده اما اجرائی شدنش هم اهرمی می خواهد به نام مجازات، بدین ترتیب است که اخلاق قلبی که نشان از تعهد فردی ،افراد است را پر کاربردتر می دانم و این نوع اخلاق است که بسیار پر بها تر از اخلاق حقوقی و عقلی و گاهی هم تحمیلیست، هرچند هر دو در ظاهر نتایج ، به یک صورت خودنمایی کنند.

از طرفی اخلاق قلبی نتایجی پایدارتر دارد زیراکه تماما در روح و جسم معتقدینش نفوذ کرده ولی اخلاق عقلی و حقوقی با عوض شدن قوانین و هنجارهای یک جامعه به راحتی ممکن است،رنگ ببازد و جای خود را به اخلاق دیگری دهد (بنا بر نیاز زمانه). اخلاق به ذات نسبی است و هر امر نسبی هر لحظه امکان تغییر دارد (هم اصلاح ، هم انحراف) به همین جهت هم افراد یا متولیان فرهنگ هر جامعه انسانی باید بکوشند خود نیز بیشتر به نسبیتش ( تغییر پذیری در جهت انحراف) نیفزایند.دگرگونی معیارهای اجتماعی اخلاق در هر جامعه خسارت های بسیاری را وارد می کند و موظفیم در راستای ترویج اجتماعی اخلاق برآییم نه تخریب.

از این فراخور است که معتقدم هر امر اجتماعی که به رشد اخلاق اجتماعی و همبستگی (به عقیده دورکهیم) و آرامش اجتماعی کمک می کند باید پر ارزش نگهداری شود. حال این امر می تواند از یک آئین مذهبی شروع شود تا یک مسابقه ورزشی ملی. با این حساب اگر به آئین اخلاق مداری چون کوچه گردان نگاه کنیم به سادگی در میابیم که فعالیتی اجتماعی با هدفی مذهبی و ملی در راستای خود سازی فردی و اجتماعی با ابزاری به نام دانشجو و دانشگاه تا چه حد ارزش برپایی ، امتداد و استقبال دارد.

بررسی فلسفی و جامعه شناختی این طرح با ایجاز بسیار چنین شد ( با این همه کاستی در روش نقل اطلاعات از اینجانب). در این نوشته قصد داشتم جنبه روان شناسانه آن و تاثیراتی که در کالبد روانی یک جامعه و حتی فرد فرد اعضا یا مخاطبین می گذارد را به تشریح درآورم اما با طولانی شدن متن ، این مجال را نیافتم. به امید اینکه در یکی از شماره های آتی این نشریه بتوانیم این مسائل را نیز به تفصیل مطرح کنیم .

پایان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

         (1)  : میرچا الیاده – مقدس و نا مقدس – ترجمه نصر الله زنگویی – انتشارات سروش – چاپ دوم 1387  

         (2) : البته این تعبیر زمانی صادق است که اصول اصلی یک بررسی دینی را فقط در سه منظر جامعه شناسی ، فلسفه ، روان شناسی بدانیم و موضوعات دیگر را هرکدام زیرمجموعه ای از این عناوین . یعنی به عنوان مثال اقتصاد و  سیاست را جزئی از جامعه شناسی و  نماد شناسی ها و نشانه شناسی اسطوره ها را تلفیقی از روان شناسی اجتماعی و جامعه شناسی.

3): باید دقت کرد که ما این مفهوم را چون در قالب جامعه شناسی و روان شناسی دین جای ندادیم ، فلسفه دانستیم

4): میرچا الیاده – رساله در تاریخ ادیان – ترجمه جلال ستاری- انتشارات سروش – چاپ سوم 1385

5): فردریش هگل – استقرار شریعت در مذهب مسیح – ترجمه باقر پرهام – موسسه انتشارات آگاه – چاپ دوم1386

6): توتم در تاریخ ، خداست . این خدا را معملا در دوره ای حیوانات در نظر می گرفتند ـ همانگونه که در دوره ای هم ارواح پرستش می شدند( آنیمیسم)ـ توتم خداست و تابو مجموعه قوانین موجود در مذهب توتمی ( یعنی شریعت موجود در توتمیسم) نمونه ای از این انحراف تشریعی که ذکر گردید همین نظام توتم و تابوست که برای توتم یا خدا دستور العمل اجرائی در نظر گرفته بودند که به آن اشاره می کنم : (مرجع این قسمت گزارش س.رایناخ ـ  S.REINACH  ـ به سال 1900 است که در کتاب توتم و تابوی زیگموند فروید نیز بداش اشاره شده. شرعیات آئین حیوات پرستی :  1- از کشتن و خوردن پاره ای از حیئانات باید پرهیز کرد،مردان راس هایی چند از این انواع را پرورش می دهند و از آنها مواظبت به عمل خواهند آورد.2- برای حیوانی که اتفاقی می میرد باید عزاداری کرد و باید در مراسم تدفین آن به همان تشریفاتی پرداخت ، که برای مرگ فلان عضو قبیله. 3-  پرهیز غذایی گاهی فقط شامل قسمتی از تن حیوان ممنوع می باشد. 4- وقتی که مجبورند حیوان ممنوع را بکشند و بخورند ، باید از پیشگاه او معذرت خواست و با انواع و اقسام تدابیر و چاره سازی ها ، از هتک حرمت تابوی قتل نفس پیشگیری کرد. 5- وقتی که حیوان را در مناسک خاصی قربانی می کنند ، باید با طمطراق و رسما" گریه کرد. 6- در پاره ای از فرصت های مراسمی مثلا در تشریفات مذهبی باید پوست پاره ای از حیوانات را به تن کرد. نزد اقوامی که هنوز هم به سبک حیوان پرستی زندگی می کنند در چنین مراسمی پوست حیوان ممنوع (توتم)را به تن می کشند. 7- قبایل و افراد اسم جانوران ممنوع را روی خود می گذارند. 8- بسیاری از قبایل از تصویر جانوران ممنوع به عنوان علامت و نشان خود استفاده می کنند و آنرا روی اسلحه خود نقش می کنند و مردان عکس جانوران را روی تن خود می کشند و بعد به سبک خالکوبی آنرا در آنجا تثبیت می نمایند. 9- وقتی که حیوان ممنوع ، حیوانی خطرناک است ، کسانی که با آن همنام هستند ، از خطر آن محفوظ و مصون خواهند ماند. 10- جانور ممنوع از افراد کلان حمایت و دفاع می کند. 11- جانور ممنوع از آینده به پیروان خود خبر می دهد و آنها را هدایت می کند. 12- اعضای قبایل حیوان پرست غالبا معتقدند که به حیوان ممنوع وابسته اند و ریشه و اصل آنها یکی است. – این شرعیات ، کل قوانین را تشکیل نمی دهد در شرایط زمانی و مکانی دیگ در توتمیسم قوانین دیگری هم حکم فرماست اما ما به عنوان مثال فقط به این مورد اشاره ای شداشتیم که منظورمان را بیان کنیم- 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کتابشناسی :

جامعه شناسی ـ آنتونی گیدنز

توتم و تابو ـ زیگموند فروید

مقدس و نا مقدس ـ میرچا الیاده

رساله در تاریخ ادیان ـ میرچا الیاده

استقرار شریعت در مذهب مسیح ـ فردریش هگل

 

 

+ نوشته شده در  88/06/25ساعت 1:49 PM  توسط علیر  | 

 

اگر شخصیت های زیادی از دوست داشتن و نوع دوست داشتن و ترفندهای دوست داشتن و اشکال دوست داشتن گفتند ، اقلیتی از نظریه پردازها هم از چرایی دوست داشتن و عامل حرکت دوست داشتن در لحظه آغاز این پدیده روحی گفتند که در میان این افراد هم باز اقلیتی هستند که نظریه ای را مطرح کردند و البته این نظریه شیوع زیادی پیدا نکرد. اریک فروم دوست داشتن را هنر می داند اما در این بین تعریفی از دوست داشتن ارائه می دهد که عملا این جنس دوست داشتن غیر عملی می نماید و اسطوره تر از حد حتی تعریف بر می آید زمانی که فروم از دوست داشتن می گوید انگار در یک دنیای دیگر سیر می کند . خیلی به عقاید فروم نمی پردازیم اما تا همین جا بسنده می کنیم که  او در تعریف دوست داشتن و نهایت دوست داشتن زمانی که دیگر ادبیاتی برای منضورش و زبانی برای انتقال مفاهیمش پیدا نمی کند دوست داشتن را  از زبان مولوی به کاغذ تالیفش می کشد و زمانی که تعریف دوست داشتن را همطراز تعریف یک شاعر (عارف) مسلمان می خواند به همه نیتش انگار دست پیدا می کند ( کتابشناسی : هنر عشق ورزیدن ـ اریک فروم ـ انتشارات مروارید). مفهوم دوست داشتن از جنبه های متفاوتی قابل بررسی است اما لذت دوست داشته شدن را چه اندازه می توان بررسی کرد.

هر شخص نامطلعی هم باتوجه به زندگی اش میان انسان ها می تواند به این نکته پی ببرد که آدمی از دوست داشته شدن لذت می برد . اما پای توضیح بیشتر را اینجا باید باز کنیم که انواع احساس های دوست داشته شدن از کجا آمده و به چه سرانجامی می رسد . دوست داشته شدن شاید عامل زندگی بسیاری (همه) افراد باشد . حس تایید شدن از جانب دیگران ؛ دیده شدن و مطرح شدن ، همگی حسی را در افراد اغنا می کند که مخالفت با آن هم دقیقا نشان از همین امر دیده شدن است. چون افرادی هستند که با مخالفت کردن و گاهی خراب کردن مسائل گوناگون در تلاش دیده شدنند. از میان همه این عوامل و همه انشعاب های متفاوت به این امر می خواهیم بیشتر بپردازیم که دوست داشته شدن  گاهی از سر یک بیماری روانی می آید. دوست داشتن و دوست داشته شدن و همه اتفافات دیگر زندگی طبیعی و مجازند اما هر چیزی در زندگی که از حد تعادل و طبیعتش خارج شود از نگاه روان شناسی به بیماری تعبیر می گردد. مثلا کسی که بیش از اندازه به تمیزی اهمیت دهد بیماری وسواس دارد . همین امر را می توان به دیگر رفتار های افراد تعمیم داد کسی هم بیش از اندازه به دنبال دوست داشته شدن باشد باید گفت که بیمار روانی است. ما اینجا اگر به دنبال روان شناسی تحلیلی رفتار افراد باشیم باید به روان شناسی فروید و یونگ اشاره کنیم (البته تا جایی که نظریات مشترکی دارند و تا قبل از جدایی مکاتب روان شناسیشان) و به همان مفهوم قدیمی ، تامل برانگیز و اعجاز آور روان شناسی یعنی مفهوم ناخودآگاهی بپردازیم. اگر یک فرد در کودکی یکی از امیال و علائقش سرکوب شود به راحتی می توان با پسیکانالیز به این تداخل دست پیدا کرد. حال که به تداخل دوست داشته شدن افراطی اش هم به عنوان یک تداخل روانی می نگریم کاملا قابل لمس است که افراد با چنین شخصیتی هم ، به دلایل ناخودآگاه به دنبال یک فرد برای دوست داشته شدن اند . تفاوت این افراد این است که دیگران به دنبال معشوقند اما این دسته از بیماران به دنبال عاشق اند و تا زمانی هم که یکی پیدا نشود و اینها را دوست بدارد همین وضعیت را دارند و البته این نکته را هم نباید فراموش کرد که گاهی  حتی یک عاشق هم ترتیب اثر این بیماران را نمی دهد و بیش دو یا چند عاشق عطش روانی این بیماران را پاسخ نمی گوید . این دسته از افراد فقط در فیلم ها و داستان ها نیستند  ، حتی نزدیک ترین و صمیمی ترین دوست شما هم ممکن است دارای چنین خاصیتی باشد . این افراد معمولا به دنبال به دست آوردن و داشتن دیگرانند تا کنار آنها بودن و احساس آرامش داشتن. اما زمانی که واقعا عاشقی پیدا نشود و این طوفان زده های احساس و اجتماع را جمع و جور کند چه اتفاقی می افتد ؟ تعدد مخاطبین این بیماری (یعنی همان هایی که از منظر بیمار، عاشق پنداشته می شوند) تا جایی پیش می رود که حتی یک سلام هم ممکن است به عنوان خواستگاری برداشت شود به همین دلیل هم پیشرفت این بیماری باعث می شود که روز به روز به تعداد این عاشقین اضافه شود.اینجاست که دیگر بیماری به اوج خود می رسد. اینکه حقیقت چیزی است اما بیمار به دنبال آن نمی گردد و آن را نمی خواهد. اگر در اوایل مراحل گسترش بیماری این عامل و تداخل روانی پیگیری نشود تقریبا می توان گفت که کار به جاهای سخت تری می انجامد و آن    ساختن یک عاشق که در واقع معشوق است ؛ می شود . این دنیای ذهن است که به این دعوت پاسخ مثبت می دهد و  این میل را لبیک می گوید. باید با مطالعه گذشته این افراد و سرکوب های روانی آنها دست و پنجه نرم کرد و به دنبال عقده ها گشت . گذشته افراد بیش از اندازه مذهبی یا بیش از اندازه بی بند و بار. گذشته افرادی که توانایی لازم در اجتماع را برای خود نمایی نداشتند و ندارند .افراد خجالتی و بیش از اندازه منزوی. افرادی که بیشتر تلاش دارند با انزوا و گوشه گیری و غرور کاذب خود (با تکیه بر تنها خاصیتی که  شاید دارند) به نمایش خود بپردازند تا در محیط بودن و زندگی اجتماعی داشتن. افراد لفاظی که بیشتر در ادبیات خود توانایی لازم برای خود نمایی دارند تا در توانایی های انسان بودنشان. همه در مقابل این افراد انسان های کم سواد و حسود به نظر می آیند و این حسادت شماست که نمی خواهد به شما اجازه دهد تا موفقیت های او را ببینید . شما معمولا متهمید به نفهمی در مقابل این افراد. شما هیچ چیز نمی دانید و او دانای کل. او بهتر از هر کسی کار می کند ( این را همه می دانند) و بهتر از هر کسی قدرش دانسته نشده. اما همه این نشانه های نسبی دلیل عدم ارتباط برقرار کردن شما با این افراد نیست،شما فقط باید بدانید آنها بیمارند و به کمک شما احتیاج دارند . اما باید همیشه به این نکته توجه داشته باشید  این بیماران برای به دست آوردن عاشقشان به هر کلام و عمل وقیحانه ای دست می زنند بنابراین باید مراقب باشید زمانی شما عاشق توهمی این بیماران نشوید...

 ــــــــــــــــــــــــــ

 توجه : کامنت های مربوط به تاریخ ۳۱/۵ به بعد که در دیگر وبلاگ های اعضای جمعیت به اسم بنده گذاشته شده متعلق به من نیست. همین رو تو جمعیت کم داشتیم که الحمدا... به لطف بعضی ها انجام شد.

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت 7:51 PM  توسط علیر  | 

 

 

پس از مسائل پیش آمده و موارد مطرح شده از سوی اعضای جمعیت و فعالین طرح کعبه کریمان جمعیت امام علی (علیه السلام) ، و همچنین پیشامد های اخیر در عملکرد جمعیت امام علی (علیه السلام) و تحت الشعاع قرار گرفتن مجموعه ای از فعالیت های فعالین جمعیت در این مسائل بر آن شدم تا مطالبی را که فقط و فقط نشان از احساس تعصبم نسبت به جمع و جمعیت است را عنوان کنم اما بنا بر شاید صلاحدید و عدم وجود ظرفیت کافی در افرادی که برداشت های نا بجا دارند تصمیم به تاخیر این امر گرفتم که مسائل مهم تر و فوری تری چون کوچه گردان در پیش داریم و سعیم بر این است اختلافی (البته از روی برداشت نا درست دیگران) به وجود نیاورم اما انشا الله در آینده نسبت به این مسائل نیز مطالبی عنوان خواهم کرد . در این اطلاعیه  بدان اشاره ای نخواهم داشت و این متن را صرفا جهت مسئله روز سه شنبه که قرار بر جلسه بررسی طرح و توضیح  فعالین طرح به دیگر اعضا و از طرفی هیئت مدیره است،می نویسم.

زمانی که این جلسه از سوی موضع رسمی جمعیت، یعنی مسئول دفتر واقع در پیک برتر جمعیت  اعلام می شود و اعضایی دعوت می گردند؛ پس ناچار برآنم ، من نیز در موضع رسمی- البته از جانب خود-  به ذکر مواردی بپردازم که باتوجه به اینکه این مواضع کاملا شخصی است ترجیح داده شد در وب شخصی خودم عنوان نمایم. و اگر به صورت رسمی صحبتی صورت نگیرد گویا تاثیری نخواهد داشت زیرا  موضع رسمی جمعیت  خواستار این است.

من در این متن به توجیهات و توضیحاتی می پردازم در مقابل عدم حضورم در جلسه روز سه شنبه مورخ 20/5/88 . از دوستان جمعیتی خودم خواستارم بدون دیده اغماض بر این نوشته بنگرند و بدون پیش زمینه ذهنی ، اگر قضاوتی دارند شامل حالم کنند.  آیا ما پس از گذر از اتفاقات عجیب و غریبی که معمولا پس از همه طرح های جمعیت رخ می دهد نباید درس بگیریم و دوباره تخریب های آن را باید متوجه خود کنیم؟  من فقط به نمونه آخر اشاره می کنم ، طرح طفلان سال گذشته ، جلسه ای با نام همبستگی و بررسی عملکرد طرح. دوستان عزیز من باید به خاطر داشته باشند در این جلسه همبستگی چه اتفاقاتی رخ داد . این جلسه با زیر سوال  رفتن (بردن) افراد بسیاری ادامه پیدا کرد و پس از توضیحاتی از سوی مسئولین طرح به یکباره جلسه رنگ دیگری به خود گرفت تا جایی که دو تن از اعضای اصلی طرح به جای حمایت از حتی نحوه عملکرد از قبل فکر شده خود ، یکباره کل طرح اجرائی را و مسئولین طرح را به عدم همکاری با دیگر اعضا محکوم کردند و اینجا آغاز سکوت بهت آور مسئولین طرح{خانم حبیبیان و آقای کریمی} شد ، که چنین انتظاری از نزدیکان اجرائی خود نداشتند . که البته امید دارم این کار از روی تملق و سست عنصری و نادانی  نبوده باشد. سوال اینجاست ، این جلسه همبستگی و بررسی طرح چه نتایجی را به بار داشت؟ من از پاسخ این سوال خودداری می کنم و پاسخ را به خودتان وا می گذارم .اما هر لحظه آماده ام نتایج حاصله از برداشت خودم را عنوان کنم .

اکنون نیز پس از مدتی دوباره جلسه ای خواهیم داشت اما این بار بدون ذکر عنوان همبستگی . و فقط به عنوان "بررسی طرح و پیشامدهای اخیر" اکتفا نمودیم . در آن جلسه صحبت از همبستگی شد و همان جلسه همبستگی؛ خود یکی از عوامل کم رنگ شدن مسئولین طرح ( که بسیار پرسابقه تر از مسئولین طرح امسال کعبه کریمان بودند) شد ، به نظر شما امسال که عنوان همبستگی را نداریم در فاصله یک ماهه تا کوچه گردان چه بلایی سر خود خواهیم آورد ؟ دوباره دلسردی و کم رنگ کردن خودی ها ؟ یا شاید به دیده بعضی دوستان نا خودی ها؟  خود کشی حرفه ای شاید عنوان مناسبی بر این نظر باشد.

به دنبال اصلاح وضعیت موجودیم یا پاسخ گویی و پاسخ سازی و ارضای منتقدین طرح  که دلایل نا کافی ، ناقص و کم رنگی برای انتقادشان از طرح ارائه کردند و اکثرا بوی مصلحت اندیشی  نمی دهد ؟ این وضعیت اسف باری که در وبلاگ " خونه قدیمی" به راه انداخته شد از کجا نشات گرفت و چه کسانی دامنشان زدند و  چه کسانی به نامردانه ترین حالت ، بی نام و نشان توهین کردند و می کنند؟ مگر احترام مسجد را متولی نباید نگاه دارد؟  من هیچگاه مخالف انتقاد نیستم . تاجایی که خود نیز  همسنگ برادر عزیزم مرتضی کی منش منتقد این طرحم ، اما حد و حدود و احترام چه شد؟ خود من یکی از موافقان انتقاد برادرم مرتضی هستم ( البته تا حدی که ادبیات انتقاد را رعایت کرده). چرا دیگران از این اوصاف چیز دیگری می خواهند؟  

این توضیحات همه از  حکایت تجربه و سابقه رنگ و بوی این جلسات را می دهد که ما هیچ نتیجه ای از آن نداشتیم الا... . این روز ها انتقاد های شخصی رنگ رسمی میگیرد . به بهانه هیئت مدیره و عضو هیئت مدیره (؟) . و دوباره سوال اینکه آیا همین  هیئت مدیره خواستار چنین نتایجی است؟  یا اینکه اینبار تفاوت می کند؟

علی رضایی

19/5/88

           

 

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 1:30 PM  توسط علیر  | 

باز آي ازاين سلك مقدس كه در اين مهلكه خاك ، به تسبيح هزاران نفس افتاده و هزاران مرد نمادين پرداختي و پاكي احساست را به پليدي تكرار فروختي. به صداي سزاي روحت بيانديش و بپرس تا كي در اين ساحت الفاظ بايد به نظاره خود بنشيني و سكوت كركس هاي مرده خوار را بشنوي و از برداشت احمقانه خود بهره گيري و به بهانه عبادت به جماعت خيانت كني . به نگاه رسواگر آب بنشين و به ورق پاره هاي چرك نويس خدا كه ابر وار شده اند نگاه كن تا شايد بخواني اندكي از سر خلقت را و ديگر به توجيه عبادت شرارت مكني. به تو ننگ باد اين پرستش تزوير گونه را كه هم خود را در آن بستي و هم مرا به هواي تقليدش سرگرم. من ، همين من ؛ همين كافر مشرك كه به الحاد خودم معترفم . به تماشاي اين كفر بيا و نظاره كنان شيفته راز زمين شو. من و تو را به آسمان چه ؟ ببايد كه بسازيم تابوت كثافت را و بي اندازيم در آب قايق حقيقت را به تو سوگند كه من كفر مي گويم و از تو مي خواهم كافرترين مردم باشم. كفر بگويم كبر و نخوت را كفر ناداني و بي عقلي را كفر بگويم همه بت پرستي را من كافرم و عاشق اين كفر مقدس
+ نوشته شده در  88/04/28ساعت 11:34 PM  توسط علیر  | 

 

 

نوشتن همه این خاطرات و این داستان واقعی برای من خیلی لذت بخش نیست . من همه برداشت خودم را از این اتفاقاتی که افتاده دارم برای تو می نویسم و تو الان کنارم نیستی . همه این اتفاقات خیلی زود گذشت و تو مدت هاست فقط توی خیالم سیر می کنی و من محکوم به ندیدن تو شدم . بارها و بارها تو را کنارم احساس می کردم و تو بدون توجه به من از کنارم رد می شدی و فقط یک نگاه کوتاه نثارم می کردی و می رفتی . و بعد از رفتنت این من بودم و حجم افکار بی نظمی که  ساعت ها  مرتبشان می کردم تا شاید  بتوانم نگاه کوتاه تو را در ساعت ها تجزیه و تحلیل خودم ، به علاقه تو نسبت به خودم مربوط کنم . مدت هاست از این اتفاقات می گذرد و مدت هاست به نبودنت عادت کردم . اما هنوز ته مانده های این اتفاق شوم در پوست دادگاه این شهر جریان دارد و من دیگر تاب رفتن و دیدن و تعجب کردن را ندارم . من امروز با خودم عهد کردم تو را آنگونه که خودم دیدم بشناسم ، نه آنطور که هر روز در این دادسرای منحوس عشق بازی دیگران، یا شاید عیش بازی دیگران، به من می شناسانند.

من می دانم که همه اینهایی که می گویند تو نیستی و تو می دانی من دیگر توان گفتن حرف جدیدی ندارم .

 تو امروز در کنارم نیستی تا مثل همه لحظه های بودنت آرامم کنی و مثل همه لحظه های دیدنت با سکوت صدایم کنی. تو امروز در سرای ساکتی قدم گذاشتی که همیشه ملتمسانه سر سجاده می گفتی...

تو به سرایت رسیدی و من در این سرای سرد ؛ منتظر حتی لحظه ای رویای تو.

این نامه را برای تو نمی نویسم اما در همه عمرم تو را محرم ترین آدم ها نسبت به خودم می دیدم که اینبار هم مخاطبم تویی . این نامه را می نویسم تا شاید روزگاری این جماعتی که به دنبال قاتل تو می گردند ، ببینند و بدانند که تو راه سومی بودی و در کنار من مثل همه عاشق ها و معشوق ها ...

نریمان من تحمل این شرایط را دیگر ندارم برای همین هم تصمیم گرفتم به جای خیالات تو به سمت تو آیم و با تو در ابدیت سیر کنم . اکنون روی صندلی تو در اتاق آبی نشسم و می نویسم . و بعد از نوشتنت می خواهم مانند تو از طبقه هفتم مجتمع این کانون کثیف پرواز کنم  به سوی تو .به نیت تو...

میدانی نریمانم ؟...

قصه از همان اتاق آبی کوچکی شروع شد که تو و من و همه اهل دلهای زمانمان با همه نداشتن هایمان این اتاق کوچک را  به آبی آسمان سپردیم و عهد کردیم تا می توانیم اینجا به حرمت عهدمان پایدار در عملمان باشیم . اما نریمان از ما فقط تو مانده بودی من . که من در آسایشگاه معلولین و تو در اتاق آبی. من در همه تنهایی و تو در جمعی که هزاران بار از تنفرت از اینان برایم گفتی...

نریمان پس اتاق آبی ما کجاست ؟ نریمان اینجا در و دیوارش سبز است و به لجن می ماند.

تو قصه این سبزی را برایم گفتی... تو گفتی که اصرار به نکندن پوسته های آبی دیوار ها کردی و گفتی نا اهلان جدید، هر روز به تمسخر هم که شده می کندند تکه های این اتاق آبی را و روی این رنگ ؛ کشیدند کاغز دیواری سبز ...

به رنگ نفاق...

به رنگ بچگی ...

 به رنگ تزویر...

به رنگ هزیانهای بلوغ و تراوشات فکر های بیمار...

به رنگ  سنگ...

"به رنگ سبز"

 من پایی برای رفتن به فریاد خانه های این شهر مرده را ندارم تا به دادخواهی تو برخیزم و فریاد زنم که قاتلین تو همه آنهایی هستند که تو را ندیدند و شعور دیدن نداشتند و امروز همان ها شاکی دیگری به بهانه خونخواهی از تو.

نریمان تو پاک  بودی و پاک ماندی . و امروز من ، به دیدارت می آیم تا دوباره کنار تو روزه های روزهای سه شنبه ام را افطار کنم

ای کاش من هم نمی دانستم که تو چگونه بودی و من هم از حماقت و حقارت به خونخواهیت به پا می خاستم . اما برایم نوشتی در آن نامه آخر که چه رنجی را به میان خود می کشی: ...

"... گوش کن ؛ این صدای تاریک من است از همه وجودم ؛ که نایم ، نای نالیدن  ندارد. گوش کن فریاد کبوتر های آبی احساسم را که تو را به خود می کشاند اما باز باید در حقارت وجودم به قفس تکیه کند. گاهی می گویم این مصداق همان خیانت به نفس است که باید به تکرار بنشیند و مرا به لجن بنشاند و گاهی این شک مقدس را به نمازم مشتبه می کنم.

من اکنون دیگر هیچ نمی خاهم چون هیچ نمی دانم تو که بودی که مرا به این و آن مجبور به احساس می کردی و خود از کنار همه این احساس های حقیر و کثیف بیشتر برایم بزرگ می شدی... نخواه برایم تا عیاش ویرانه های قلب نام دخترک های پلید این روزگار شوم تا عصمت تو را به کثافت وجود آنان بفروشم...

با همه شکم به میانشان می روم . بی صحبت ،حرف می زنم و بی تلفظ می شنوم.  اما نمی دانم چرا در اینها از صداقت هیچ نمی بینم...

لیلی ، چرا تنهایم می گذاری...

 من تو را در کنارم احساس میکرم وقتی در کنار او به سر می بردم . چرا تنهایم گذاشتی.؟ این رسم زمانه است یا تقدیر گردش روزگار؟

لیلی ؛ ...

تو را در نهانخانه فهم و انسانیت و در مشعر وجودم یافتم و التماست کردم و تو پاسخم گفتی. و او را وقتی چند بار به خانه اش رساندم .  من تو را شیفته بودم و او شیفته من. تفاوت تو و او در این بود.

نمی دانستم هرگاه کنار دخترکی چند گام برداشتم یعنی عاشق شدم.

نمی دانستم وقتی با دخترکی از روی ساده لوحی درد و دل کردم یعنی عاشق شدم.

نمی دانستم وقتی صدای دخترکی را چند بار شنیدم یعنی عاشق شدم...

من هیچ گاه اینها را ندانستم . اما تو می دانستی و مجبورم کردی...

لعنت به من و  لعنت به دخترک که از رسم عاشقی به اندازه کلاغ روی دیوار هم چیزی نمی دانست... فقط ادعای فهم داشت و کمالات ... و البته چادر و ..."

امروز وقتی به اتاق آبی آمدم یاد حرف های هامون افتادم وقتی که می گفت ما زنده ایم به زنده بودن کلام . ما زنده ایم به زنده بودن زبان . مازنده ایم به زنده بودن اندیشه . و عهد بستیم در آن خانه قدیمی پیشین. اما بعد یاد جمله آخر قاضی حامد افتادم که پرسید:

شما این اواخر در کانون فرهنگی هنری هامون ، کار فرهنگی هم می کردید؟...

و من برای خودم پاسخی نداشتم....

راستی نریمان  تو می دانی چرا هامون دیگر همان هامون قدیمی نیست ؟؟؟

***

سلام نریمان

سلام روز وصال

سلام خدا

انا انزلناه فی لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر. لیله القد خیر من ....

 

 

 

_____________________

تقدیم به همه متوهمین و تقدیم به همه بیمار دلان
+ نوشته شده در  88/04/09ساعت 0:46 AM  توسط علیر  | 

 

 

+) ساناز همین الان هم تحت نظر یک روانپزشکه

دکتر شکیبا : تو می دونی دکترش کیه ؟ تلفنش رو میتونی گیر بیاری ؟

+) یه بار باهاش رفتم . به صورت دوره ای مراجعه می کرد. اسم و آأرسشو دارم اما تلفن نه.

دکتر شکیبا : ادامه بده . از شرایطش . بیماریش...

+) ساناز خیلی دختر معصومیه . خانوادش شهرستان هستن و یه جور عجیبی احساس غریبی می کنه اینجا . خیلی سریع وابسته می شه . حتی آشنایی ما دو تا با هم ،هم همینطور بود . توی سلف دانشگاه با یه برخورد عادی و یه همصحبتیه عادی . خیلی زود صمیمی شد و ...

من دقیق نمی دونم که چه عاملی باعث شدت گرفتن بیماریش شد یا چه عاملی باعث بیماریش شد . با چی شد که اصلا به هم ریخت .اما یک بار که که برگشت شهرشون خیلی به هم ریخته برگشت . چند بار پشت سر هم هم هی اومد و برگشت . تا اینکه یه بار رسما قاطی اومد تهران که دیگه عین دیوونه ها بود .

ساناز بد جوری استرس و اضطراب داشت . چند بار هم پیش اومده بود که تو دانشکدشون تشنج کرد و افتاده بود . یه اتفاق یا یه مساله خانوادگی داره اون رو اذیت می کنه یعنی داره می خوردش . چیزی نمی دونم ازش فقط یه حدسه اما نزدیک به یقین.

تمام ارتباط و توهم ساناز نسبت به نریمان و بعدشم حامد به همین قضیه بر میگرده به نظر من . اون نمی خواد تنها باشه .

دکتر شکیبا : یعنی به خاطر یه بیماری روانی نریمان رو دوست داشت و حامد رو ؟

+) آره . چون یه دختر عادی هیچ وقت نمیتونه به فاصله چند روز عاشق یکی دیگه بشه...

دکتر شکیبا : و ساناز تونست !.....

+)... و ساناز تونست...

دکتر شکیبا : سحر تو میگی ساناز به دلیل یک بیماری روانی به نریمان وابسته شد .

+) به نظر من آره . اما چی بگم . اصولا آدمیه که خیلی زود تحت تاثیر قرار می گرفت .

این رو باید باور کرد که ساناز بیماره

دکتر شکیبا : این حس تو نسبت به ساناز یه کم متعصبانه نیست ؟!؟

+) ... نمی دونم . اما احساس می کنم ساناز اصلا در حد نریمان نبود .

دکتر شکیبا : تو نسبت به ساناز واکنش داری و این اصلا خوب نیست.

+) شاید . اما اونقدر بیمار بود که 2 ماه تموم بستری بود . اونم تو یه بیمارستان روانی . من قضاوتم منصفانست. نیست ؟...

دکتر شکیبا : اما حقشه که راجع به یه بیمار روانی این طوری جبهه گیری بشه ؟

+) خانم شکیبا به خدا نمی دونم .شاید شما درست میگید . اما من چی ؟...

***

دکتر شکیبا : و بعد ارتباط با حامد سرلک ؟

+) هیچی . حامد هم یه بنده خدا که اصلا گیج و منگ از هیچی خبر نداشت ... اصلا نمی فهمید قضیه چیه و چی دور و برش میگذره... به نظر من آدم وابسته ای مثل ساناز وقتی دید از نریمان چیزی در نیومد به حامد چسبید . البته دست خودش نبود . اون به یه آدم تو زندگیش احتیاج داشت و به خاطر به دست آوردن اون آدم به هر کاری یا به هر چیزی چنگ میزد.

دکتر شکیبا : به دست آوردن ؟؟؟

+) ... ایممممممممممممم.

دکتر شکیبا : سحر جان تو چرا رابطه  نریمان و ساناز رو با عنوان توهم بیان می کنی ؟ این برام سواله ؟

+) توهم دوست داشته شدن

توهم خود بزرگ بینی

توهم وابسته نبودن

توهم احساس کمبود نکردن

توهم...

همه اینها توهم ساناز بود. و همه این توهم ها از بیماری ساناز می اومد یا شایش همه این توهم ها بیماری ساناز رو تشکیل می داد. ساناز یه شخصیت کاملا وابستست یا وابسته شده بود . نمی دونم ...

اما ساناز همه این توهمات رو دوست داشت و با این توهمات زندگی می کرد . اینکه نریمان اون رو دوست داشت . ...

ساناز دوست داشت همه این توهماتش رو با توهم عشق نریمان جبران کنه .

این همه شخصیت سانازه...

دکتر شکیبا : و به نظر تو مقصر ؟؟؟

+) ... نمی دونم .

 

سوم ( دادگاه ساناز سیادتی )

قاضی : جناب آقای سرلک لطفا در جایگاه حاضر بشید .

خودتون رو معرفی کنید  و در ارتباط صحبت های خانم ساناز سیادتی به سوالات دادگاه پاسخ بدید.

+) من . حامد سرلک هستم . دانشجوی ترم آخر رشته مدیریت دانشگاه آزاد. و مدت 4 ساله که با کانون هامون آشنا شدم. و عضو هستم

قاضی : آقای سرلک در مورد ادعای خانم سیادتی مبنی بر ارتباط مغرضانه شما با ایشان و قصد نزدیکی عاطفی و روانی با خانم سیادتی توضیح بدین

+) آقای قاضی من همه این موارد رو تکذیب میکنم . من هیچ وقت نه با این خانم ارتباط عاطفی داشتم نه می خواستم که داشته باشم. این خانم اصلا مشکل داره . من نمی فهمم چرا باید همچین حرفی زده بشه .

قاضی : آقای سرلک لطفا آروم باشید و درست به سوال پاسخ بدین . بدون هیچ هیجان . از نحوه ارتباط با خانم سیادتی ؟

+) آقای قاضی من اولین بار این خانم رو توی دفتر کانون دیدم . خودشون هم به این قضیه اشاره کردند. من اون روز اومده بودم کانون چون آقای هدایتی خواسته بودن بیام و باهام کار داشتن . کسی توی اتاق آبی بود و من بابت همین قضیه بیرون منتظر شدم تا بیان . همین موقع بود که خانم سیادتی اومد و من هم بشون گفتم که برت پایین . این اولین باری بود که من ایشون رو میدیدم.

***

+)وقتی که جلسات شب شعر کنون شروع شد  خیلی ها عضو شده بودن و میومدن . منم چند بار رفتم . اما اینقدری نبود که  مثل بقیه با بچه ها صمیمی بشم . بچه ها خیلی یا هم صمیمی و راحت بودن . همین عامل هم باعث شده بود که خانم سیادتی قبل از من همین اتهام رو به نریمان بزنه . ایشون قبل از من دلداده و شیفته نریمان بودند. البته اینکه بنده خدا نریمان روحشم از این قضیه خبر نداشت

+) یه جورایی خانم سیادتی در و دیوار هم داشتن عاشق خودشون تلقی می کردن.

قاضی : لطفا بدون تمسخر و کنایه صحبت هاتون رو ادامه بدین و...

+) آقای قاضی خانم سیادتی خیلی باعث آزار من و نریمان شدند. من امیدوارم نسبت به این صحبت هایی که می کنند ... چی بگم . فکر نکنم به چیزی هم معتقد باشند جز چادرشون.

+) آقای قاضی من اصلا راجع به چیزایی که به من نسبت داده شده بود چیزی نمی دونستم. اما وقتی از این قضیه مطلع شدم که یکی از بچه های کانون گفت مراقب رفتارت باش. داری خراب می کنیا !. من تازه فهمیدم چه برداشت های غلطی از رفتارم شده . احساس کرده بودم که ممکنه مسئله ای بین نریمان و خانم سیادتی باشه که وقتی به نریمان گفتم تکذیب رد و خیلی مطمئن انکار کرد . اما خودم رو اصلا فکر نمی کردم.

 

+ نوشته شده در  88/03/21ساعت 11:51 AM  توسط علیر  | 

 

 ...

{نمی دونم چرا داشتم  این چرندیات رو به قاضی میگفتم. فهمیده بودم که حرف های زیادی دارم می زنم و شاید خیلی هاش رو هم نباید بگم.نمی تونستم به آدم های رو به روم نگاه کنم . فقط نگاه حامد بود که برام سنگینی نداشت. اما بیشترین عذاب رو هم از نگاه حامد داشتم}

+)(زیر چشمی به حامد نگاه می کردم و گفتم) آقای قاضی من نمیتونم ادامه بدم تا وقتی آقای سرلک اینجا هستن .من...من هیچ تمرکزی ندارم. همش..

  مشکلی نیست . آقای سرلک شما هم تکرار نکنید  قاضی : گفتم که ادامه بدین خانم سیادتی...

+) ...(با صدای مقطع و بریده بریده گفتم). آشنایی من با حامد سرلک همین طور شروع شد . از یک ارتباط ساده و هم کلامی تا جایی که اون خیلی به من نزدیکتر شد. کلی تلفنی با هم حرف می زدیم. تقریبا همه برنامه هاش توی کانون رو برای من تعریف می کرد و توی برنامه ریزی هاش از من استفاده می کرد . من می دونستم ار تباط های اون آدم با من همین جوری نیست  به خاطر همین هم بود که می خواستم ازش فاصله بگیرم

قاضی : می خواستین ؟ یعنی چی ؟بیشتر توضیح بدین

+) خوب من می دونستم حامد خیلی داره تند می ره و از طرفی هم می دونستم که نریمان از این موضوع خیلی نا راحت میشه...

قاضی : خوب !!!؛ پس میشه نتیجه گرفت  مهمترین دلیلی که  باعث فاصله شما از حامد سرلک شد ؛ {مکث} نریمان بزرگی بود ...

+)....فقط سرم رو تکون دادم

قاضی : نسبتتون با نریمان بزرگی ؟

+)هیچی . هیچ نسبتی باهاش نداشتم

قاضی : ایمممممممممم . !!. ؟

+) (نذاشتم قاضی ادامه بده و چشمام رو بستم و با یه حس نسبتا قوی... گفتم) : آقای قاضی نریمان بزرگی من رو دوست داشت .

نمی دونست که من می دونم، اما همه این رو دیگه فهمیده بودن و چند روز قبل از مرگش هم قرار بوده بیاد و این قضیه رو به من بگه

قاضی : یعنی قرار بود به شما پیشنهادی بده؟!!! { از حالت تعجب قاضی و آدم های سالن حالم به هم میخورد-احمقا!}

+)... بله

قاضی  : شما از این قضیه اطمینان دارید ؟

+) صد در صد

...

 

دوم (انستیتو روان کاوی یاس – اتاق دکتر معصومه شکیبا )

دکتر شکیبا چای رو روی میز می گذاره و روی صندلی چرخ دار مخصوص خودش منشیه و من لم داده وی کاناپه مخصوص مراجعین نشستم

دکتر شکیبا : سحر جان همین طور که چایت رو می خوری ادامه بده

+) وقتی که ساناز داشت همه اتفاقات رو مو به مو برای قاضی تعریف می کرد حس عجیبی داشتم ؛ نمی دونم شاید هم ترسیده بودم . ترس که آره اما حتما ترسیده بودم،اما اینکه چه طور اون موقع توی دادگاه دووم آوردم برای خودم هم جای تعجب داره. دائما ناخون هام رو می خوردم ،کم مونده بود انگشتام رو هم تیکه تیکه کنم ، خیلی لحظه های سختی بود برام . اینکه باورم نمی شد روی صندلی دادگاه نشستم و به عنوان یکی از مظنونین شاید ، قرار باشه منم یه موقعی پشت میز مخصوص جایگاه قرار بگیرم ؛ اینکه باورم نمی شد ساناز روبروی من ایستاده و من تمام ترس توی چشماش رو می دیدم ؛ اینکه نمی دونستم دلم باید برای خودم بسوزه یا ساناز ؛...

همه اینها برام فقط مرگ رو پیغام می داد. این اولین باری بود تو دنیا، که می خواستم بمیرم . می خواستم نباشم . اصلا ای کاش همش یه خواب بود . خوابم گرفته بود . دوست داشتم بخوابم ....

همه این اتفاقات برام یه جهنم رو تداعی می کرد که می دونستم لایقش نیستم.

دکتر شکیبا : اون لحظه ای که ساناز داشت قضایا رو تعریف می کرد . اون لحظه تو تو چه وضعیتی بودی ؟ برام مهمه حال تو رو بتونم تصور کنم . برام توضیح بده . با جزئیات برام توضیح بده. من هرچی بیشتر از روز دادگاه و اتاقات اون روز بدونم بیشتر می تونم کمکت کنم.مطمئن باش...

+) ساناز وقتی پشت جایگاه قرار گرفته بود ، اصلا دلم نمی خواست به من نگاه کنه . همش فکر می کردم اگر چشمش به من بیفته بیشتر از من میگه . دوست نداشتم توی جملاتش باشم. ساناز یه چیزی خیلی براش مهم بود ،اینکه انکار کنه من با نریمان یه رابطه چند ساله داشتم که حتی حامد هم ازش چیزی نمی دونست . شاید  به همسن دلیل بود که زیاد از من نمی گفت ، چون اگه پای من لا به لای صحبتاش باز می شد خیلی براش خوشایند نبود . هرچی بیشتر از نریمان می گفت بیشتر نگاهش از من فاصله می گرفت ، طوری که حتی حامد هم این قضیه رو متوجه شده بود و زیر چشمی من رو نگاه می کرد تا  واکنش من رو بسنجه اما من هیچ عکس العملی نشون ندادم...

دکتر شکیبا : ساناز از ارتباط تو و نریمان خبر نداشت ؟

+) نه ، اصلا ، هیچ کس خبر نداشت

دکتر شکیبا : چرا نمی خواستید کسی از این موضوع چیزی بدونه ؟

+) برای من فرقی نمی کرد . نریمان جلوی بقیه با من اصلا حرف هم نمی زد ، این یعنی اینکه دلش نمی خواست کسی از موضوع بین ما خبر داشته باشه دیگه .

دکتر شکیبا : یعنی خودش حرفی نزده بود راجع به این قضیه . نه ؟

+) نه . برداشت من ، از کاراش این بود

دکتر شکیبا : سحر جان از ارتباطت با نریمان بگو ، چه طور اصلا با نریمان بزرگی آشنا شدی و ارتباطتون چه جوری بود ؟

+) من...

+) من ؛ تازه دانشگاه قبول شده بودم ، همون اوایل ترم که بودم ، یادم نیست دقیقا چه طوری ، اما یکی از تراکت های تبلیغاتی طرح شب شعر کانون هامون به دستم رسیده بود . منم خوب جو گیر بودم که تازه دانشگاه قبول شدم و رشتم هم که ادبیاته و پس باید این جور جاها شرکت کنم دیگه ...!

یه همایش بود که تمام برنامه های کانون رو معرفی کرد و طرح هم راجع به سبک های ادبی بود . توی شب های شعر یه سبک ادبی معرفی می کردن و بقیه دنبال جور کردن ابیات ، هدف طرح هم حفظ سبک های اصیل ادبی بود که خوب بهانه جالبی بود.

به از همایش هرکس می خواست میتونست با ثبت نام توی این طرح بیاد و به طور مفصل تر توی جلسات جمعه شب ها شرکت کنه. اون موقع دکتر هامون اومده بود تهران و خودش چند ماهی بود که همش تو کانون حضور داشت . یکی از بهانه های حضور من خود دکتر هامون بود ... بس که این آدم ، با سواد بود پر مغز حرف می زد. دوست داشتم بیشتر باش در ارتباط باشم

من توی کانون عضو شدم و توی جلسات شب شعرش شرکت می کردم . نریمان هم همین طور . توی جلسات میومد. البته دو سال قبل از من توی کانون اومده بود و عضو شده بود و قدیمی تر بود . به خاطر همین خیلی وقتا مسئول گروه ، نریمان می شد .

من اولش حسی نسبت بهش نداشتم . اصلا بعد از اونن جریان قبلیم با که با حسام داشتم و اون کثافت زندگیم رو به هم ریخته بود دلم نمی خواست به هیچ کس دیگه ای فکر کنم چه برسه به اینکه نسبت بهش حسی داشته باشم... خوب ؛ چند ماهی گذشت و ما توی گروه بیشتر با هم صمیمی شدیم . جوری که دیگه همدیگه رو به اسم کوچیک صدا میزدیم و خیلی وقت ها هم گروهی این ور و اون ور می رفتیم و یه گروه نسبتا خوب دوستانه شده بودیم . که البته حامد هم توی گروهمون بود . اما خیلی کمتر از بقیه میومد که جایی بریم.

از اولش گنده دماغ بود ...

خلاصه ، سرتون رو درد نیارم؛ قضیه اصلی اینی که ما با هم دوست شدیم ، به یه شب می رسه که  گروهی بیرون بودیم . دیر وقت بود و نریمان به من گفت من رو تا خونه می رسونه ، اون کلی را ه رو پیاده اومدیم ، ماشین گیر نمیومد. . نریمان کل راه رو حرف زد . از خودش از کاراش و تصمیماتی که می خواست انجامشون بده و کلی چیزای دیگه ...من اون شب بود که احساس کردم نریمان داره فلاشر میزنه . اما عکس العملی نشون ندادم . دیگه یه جوری شده بود که نمی خواست چیزی رو به من نگه . اون شب گذشت و خیلی شب عجیبی بود برای من .احساس خوبی نداشتم .احساس بدی هم نداشتم . نمی دونم بدم نمیومد رو پیشنهادش فکر کنم

دکتر شکیبا : پیشنهاد ؟ ! مگه اون شب حرفی هم به تو زد ؟!!

+) همین که کلی حرف زده بودیم  یعنی چی ؟ یعنی خودش یه پیشنهاد غیر مستقیم دیگه ؟نه؟

دکتر شکیبا : نمی دونم ؟ !!! چی بگم ! حتما همین طوره که تو میگی دیگه . خوب ؛ ادامه بده.

+) چند هفته ای بود که خیلی به این قضیه فکر می کردم . دوست داشتم خودم رو بسنجم . می خواستم تکلیغم رو با خودم روشن کنم . ببینم آمادگی یه ارتباط دیگه رو دارم یا نه ؟ اینکه اصلا من به درد نریمان می خورم یا نه ؟ آخه آدم عجیبی بود... کلا تیپ شخصیتی جالبی داشت ، هم دافعه ، هم جاذبه ... همینش هم برای من این شخصیت رو مقبول جلوه می داد .

دکتر شکیبا : توی همین مدت چند هفته نریمان با تو صحبت دیگه ای هم کرد

+) ... نه

دکتر شکیبا : و تو همچنان فکر می کردی که... هیچی ، خوب ؛ ادامه بده . می گفتی .

+) تقریبا سه هفته بود که نریمان نبود . اصلا تهران نبود  . از طرف محل کارش رفته بود شیراز .

وقتی برگشت اول به من زنگ زد .

چند بار بود که با هم رفتیم بیرون...می گفت من یکی از معدود آدمای زندگیش هستم که همصحبت خیلی خوبی ام براش. منم نسبت به این ابراز احساساتش یه حرفایی می زدم . تقریبا مقابل به مثل می کردم . یه جوری شده بود که خیلی بهش وابسته شده بودم . دیگه این اواخر همش به خاطر اون بود که می رفتم کانون . دیگه احساس تنهایی نمی کردم. هر وقتم که هر جا کم می آوردم سریع بهش زنگ می زدم و باش حرف می زدم

دکتر شکیبا : و این نوع ارتباط شما بود... اینکه چند بار  بیرون رفتید و حرف زدین . اینکه همصحبت خوبی برای هم بودین . اینکه توی کانون هامون خوب می تونستین با هم کار کنین . اینکه تو رو رسوند خونتون – ایممممم... !!!؟!

 دکتر شکیبا : این قضیه چقدر ادامه داشت ؟

+) بود . تا همین آخر بود .

دکتر شکیبا : ساناز کی به این قضیه اضافه شد ؟ اون چه طوری با نریمان ارتباط داشت ؟

+) اصلا ساناز از باد هوا پیداش شد تو این ارتباط . یه روز اومد و به من گفت نریمان بهش علاقه داره . من کپ کردم. امکان نداشت . خیلی سعی کردم بهش بفهمونم که این طور نیست . نخواستم همون اول بهش بگم نریمان من رو دوست داره و با منه . و می دونستم که اون اصلا قبول نمی کنه ...

+) هنوز هیچی به هیچی ؛ یه دل نه صد دل عاشق نریمان بود . جالبم اینکه می گفت نریمان اوم رو دوست داره . من نمی دونم اصلا نریمان وقت کرده بود این بچه جدیدی رو خوب ببینه که عاشقش بشه یا نه ؟!!!

دکتر شکیبا : یعنی اصلا این دوتا ارتباطی با هم نداشتن ؟؟
 +) اصلا !! هیچی . شاید فقط در حد چند تا ارتباط کانونی اونم خیلی موقت.

اصلا نریمان اون رو حساب نمی کرد . می گفت این بچه های جدید تازه از تخم در اومدن و کلی وقت می بره تا بزرگ شن . هنوز خیلی بچن . البته بی راه هم نمی گفت

دکتر شکیبا : تو با ساناز مگه دوست صمیمی نبودی .؟ مگه  آشنایی تو و ساناز بر نمی گرده به دانشگاه ؟

+) چرا . اصلا خودم آوردمش کانون . ما از دانشگاه با هم دوست بودیم . اما این اواخر سر قضیه نریمان تقریبا سایه من رو با تیر می زد .

دکتر شکیبا : تو راجع به این قضیه با نریمان صحبت کرده بودی ؟

+) خیلی کم. اون اصلا راجع به این آدم حرفی نمی زد . اگرم می گفت خیلی غیر مستقیم .

دکتر شکیبا : راجع به تو چی ؟

+) ایمممممم...

دکتر شکیبا : ولش کن . آخرش؟

+) آخرش اینکه ساناز توهم دوست داشتن نریمان نسبت به خودش رو داشت

دکتر شکیبا : یعنی همش یه توهم ؟!

+) همش یه توهم. یا شایدم یه سوء تفاهم ... ساناز دوباره داشت به شرایط بیماریش نزدیک می شد .

دکتر شکیبا : بیماری ؟!!

+) اون یه ترم کامل دانشگاه نیومد . اون توی بیمارستان روانی بستری بود و فقط من از این قضیه خبر داشتم ....

 

 

 ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  88/02/30ساعت 7:22 PM  توسط علیر  | 

 

...

اول (دادگاه محاکمه ساناز سیادتی ) 

خانم ساناز سیادتی ؛ لطفا در جایگاه حاضر بشین ...

وقتی این جمله رو از زبان قاضی شنیدم تمام وجودم سرد شد .سرد سرد .از شدت هیجان میخکوب شده بودم به صندلیم ، خانم الماسی دستش رو گذاشت روی زانوم و تکونم داد . گفت : آروم باش ،جای هیچ نگرانی نیست .فقط به سوالای قاضی جواب بده ، نه بیشتر و نه کمتر و بدون نگرانی الان بلند شو برو پشت میز . اما من همچنان همه وجودم سرد بود .

قدم هام رو با همه ترس و اضطراب بر می داشتم و از طرفی هم می دونستم که نباید نشون بدم که مثل سگ ترسیدم.

بلند شدم و راه افتادم. خیلی آهسته به سمت میز حرکت کردم .ای کاش جایگاه اونقدر ازم دور بود که هیچ وقت بهش نمی رسیدم؛ پشت میز قرار گرفتم و سرم رو بالا آوردم . سالن پر از آدمای احمقی بود که اومده بودن محاکمه  ما رو تماشا کنند. با خیال راحت نشسته بودن. همشون به من زل زده بودن .  نمی دونم اینا چه برداشتی از من توی ذهنشونه ، یه کودن ؟ یه دیوونه ؟ یه ...؟  اما این رو می دونستم که هیچ کدوم از این هایی رو که اینها راجع به من فکر می کنند ،من نیستم . من هیچ کدوم نیستم . من هیچی نیستم. هنوز مشغول ورانداز کردن آدم های رو به روم بودم ؛ و اونها مشغول قضاوت کردن من ، که...

 قاضی گفت : خانم سیادتی لطفا به طور کامل خودتون رو معرفی کنید و از اول این حادثه مفصلا اتفاقات رو شرح بدین.

+ ) (با ارزش صدایی که حتی خودم هم مبهوت لرزش صدام بودم) من ، ساناز سیادتی هستم ، فرزند روح الله ، متولدسال 64 شیراز

قاضی : ساکن تهران؟

+) بله ، من از وقتی دانشگاه قبول شدم که حدودا سه ساله ، در خوابگاه دانشگاه تهران ساکنم

قاضی : (زیر لب و با صدای نسبتا آروم که همه سالن شنیدند)  دانشجوی دانشگاه تهران.

+ ) بله . سال سوم رشته کامپیوتر دانشگاه تهران

قاضی : بله . خوب ...، بگید ، از اول آشنایی با حامد سرلک و تمام ماجرا

+) تا آخر؟

قاضی : بله / اما  از اول ماجرا توضیح بدین .

+ ) ( یه نفس عمیق کشیدم و یه نگاه به پدرم انداختم که ردیف چهارم سالن نشسته بود وسریع نگاهم رو دزدیدم و شروع کردم) اولین آشنایی من با آقای سرلک بر میگرده به سال 85 ، ترم دوم دانشگاه بودم که توسط یکی از دوستام با  کانون هنری آشنا شدم

قاضی: راجع بهش توضیح بدین

+) اونجا یه کانون هنری بود که افراد زیادی میومدن اونجا و فعالیت های هنری انجام میدادند. چه طوری بگم یه موسسه آموزشی که هم اونجا کلاس طراحی می رفتم و هم ، هر جمعه توی فعالیت های شب شعر و داستان نویسی و از این جور فعالیت هاش شرکت می کردم. یعنی اول فقط  کلاس طراحی می رفتم ؛ بعد با گسترش فعالیتم توی اونجا کارای دیگه رو هم انجام میدادم و توی برنامه های دیگش شرکت می کردم. خیلی سریع با آدمای اونجا اخت شدم . سحر دوستم همیشه اونجا بود . سحر همکلاسیمه که کانون رو بهم معرفی کرد . همیشه و هروقت که باهاش حرف می زدیم توی چهار تا جمله ای که می گفت ،سه تاش کلمه کانون بود . همش از آدمای اونجا می گفت و  همش از محیط اونجا برامون تعریف می کرد . یه بار که کانون ، مسئول برگزاری یه طرح ادبی با دانشگاه ما بود ،البته دانشکده ادبیات به عنوان میهمان شرکت داشت، سحر اعلامیه های طرح رو آورد و به من و چند نفر دیگه داد و با یه حالت اصرار عجیبی دعوتمون کرد اونجا.

من علاقه زیادی به محیط های شلوغ و پر ازدحام نداشتم اما از طرفی دوری از خانواده و مشکلات غریبی توی تهران خستم کرده بود و از طرفی تعریف های سحر کنجکاوم کرده بود برم اونجا و بچه هاش رو ببینم . هم فال و هم تماشا . هم رفع بیکاری و تنوع وهم حس کنجکاوی.

گفتم، ترم دوم دانشگاه بودم ، نزدیک امتحانات میان ترم. توی برنامه شرکت کردیم . من و چند تا از بچه های دانشگاه و سحر.

برنامه خوبی بود . یه نشست ادبی . اما خیلی تخصصی بود و من خیلی از این جور جو ها لذت نمی برم . مجبور بودم اون برنامه رو تا ته تحمل کنم ،زشت بود بعد از این همه اصرار سحر، وسط برنامه پاشم و بیام بیرون . یه جوری باید تحمل می کردم .

 به آدمای اونجا توجه کردم . بیشتر از اینکه به فکر برنامه باشم تو فکر بچه های کانون رفتم و رفتارای اونا یه جورایی برام جلب توجه کرد.

از همون اولش ،که وقتی ما با سحر وارد شدیم و کلی  با این و اون سلام و احوالپرسی می کرد و اینکه همه بچه های اونجا این همه با هم صمیمی بودن و با اسم کوچیک هم رو صدا می کردن ، اما نهایت احترام رو برای هم قائل می شدن (البته این جمله رو بعدا برای خودم برای توجیه خودم به کار بردم). خلاصه توی اون برنامه من فقط  جوگیر خود بچه های کانون بودم . نه فعالیت هاش ، نه کارای مهمش ، نه تاثیرات فرهنگی و اجتماعیش ، نه مخاطبش که جامعه دانشگاهی بود.

اینایی رو که گفتم همه جمله هایی بود که بچه های کانون میگفتن. که ما به خاطر اینها اومدیم توی کانون فعالیت می کنیم و هدف مقدسی به نام اشاعه ادب غنی ایران رو داریم. راستش رو بخاین من از این جمله ها هنوزم چیزی نمی فهمم اما این رو فهمیدم که خود بچه های کانون هم از اینا چیزی نفهمیدن . چون خود منم برای بچه های جدید تری که میومدن کانون همین ها رو تکرا میکردم . می بینید که الان از برم.

اون همایش تموم شد و ما برگشتیم خوابگاه . سحر باهامون نیومد . گفت وای میسه کارای اونجا رو انجام بده. ما خداحافظی کردیم و اومدیم.

 تا نصف شب من داشتم  به اون همایش فکر می کردم . به آدمای کانون . به فعالیت هاش. به اهداف خارق العاده ای که بچه های کانون برامون عنوان کردن .

من فرداش امتحان ساختمان داده داشتم، اما همه فکرم متمرکز کانون بود تا خوابم برد.

فردا صبح بعد از امتحانمون رفتم پیش سحر ، هیجان زده بودم و نفس نفس می زدم، گفتم منم می خام عضو کانونتون بشم . میشه ؟ با یه خوش رویی عجیبی استقبال کرد و گفت حتما که میشه عزیزم. این دقیقا عین جمله ای بود که بهم گفت .

بهم گفت بعد از ظهر بعد از آخرین کلاسمون میریم دفتر کانون. حوالی بلوار میرداماد بود . من خیلی ذوق داشتم که می خایم بریم اونجا . اما نمی دونم یه حال عجیب غریبی هم داشتم . عین یه استرس

ساعت 5 رسیدیم کانون . تا وارد شدیم همون حالت روز همایش .یه سری بچه های جالبی که خیلی برام عجیب بودن. حالتاشون ، طرز برخوردشون. خیلی معدب بودن اما خیلی صمیمی. احساس آرامش عجیبی بهم دست داد . سحر این حال من رو درک کرد ، بهم گفت نگفتم بیای پشیمون میشی که چرا زود تر نیومدی امل خانوم.

پوزخند زدم و هیچی نگفتم.

رفتیم تو یه اتاقی که بهش میگفتن اتاق آبی ، که بعدا فهمیدم به تاثی از کتاب اتاق آبی سهراب سپهری همچین اسمی رو براش انتخاب کردن . جالب اینجا بود که رنگ در و دیوار این اتاق سبز کم رنگ بود . اون اتاق محل تشکیل جلسات برنامه ریزی هاشون بوده مثل اینکه . من نشستم اونجا و سحر بهم گفت الان میام. و رفت بیرون ، بعد از مدتی صدای خنده هاش اومد تو . کلی دوست داشتم بدونم اون بیرون چه خبره. بعد از حدود 5 دقیقه سحر با یه آقایی اومد توی اتاق . گفت : ساناز جان معرفی می کنم ، آقای هدایتی از دوستان من و سرپرست کارگاه طراحی کانون و...به من اشاره کرد و گفت خانم سیادتی از دوستان و همدوره های دانشگاهی. آقای هدایتی از کانون برام گفت و فعالیت هاشون. خیلی برام جالب بود . اولین باری بود که با محیطی مثل کانون آشنا میشدم . یه محیط دوستانه با کلی اهداف خارق العاده که من مدت ها دنبال این جور جایی می گشتم. خیلی برام رضایت بخش بود آشنایی من با کانون .

تقریبا چند هفته ای از عضویتم توی کانون می گذشت که یکبار یکی بهم زنگ زد و گفت که از کانونه . خانم مقدسی خودش رو معرفی کرد  و باهام قرار یک جلسه رو گذاشت که قراره برای بچه های علاقه مند به طراحی یک دوره کلاس آموزشی بذارن . منم که ابراز علاقه کرده بودم به آموزش طراحی (البته آموزش دیدنش) قبول کردم و قرار شد روز یکشنبه ساعت 4 برم جلسه کانون . رسیدم. برای اولین بار حامد سرلک رو اونجا دیدم. روی صندلی بیرون اتاق آبی نشسته بود و داشت مجله می خوند. منم نشستم و منتظر بودم ببینم چی میشه. حدودا چند ثانیه که گذشت نگاهم کرد و گفت : ببخشید شما برای کلاس طراحی تشریف آوردین .؟ گفتم بله

گفت :  کلاس آقای لطفی طبقه پایین تشکیل میشه . تشکر کردم و رفتم پایین سر کلاس. حدودا نیم ساعت سر کلاس بودم که حامد سرلک هم اومد سر کلاس و نشست . حامد از اعضای نسبتا قدیمی تر کانون بود . این طور که بعدا فهمیدم . کلاس اون روز با مقدماتی از استاد لطفی تموم شد و بچه ها که همه جدید بودن بعد از کلاس نشستن و با هم حرف زدن . حامد سرلک توضیحاتی راجع به کانون داد و بچه ها سوال می کردن ازش . منم حرف میزدم .نتیجه ای نداشت حرفامون ، یه سری ایده ادبی که بچه ها عنوان می کردن تهش به مسائل سیاسی هم می رسید که چرا مثلا فلان اورگان فلان فعالیت ادبی رو انجام نمی ده و از این حرفا...سر جمع می تونم بگم هممون جو گیر شده بودیم و ببخشید چرند می گفتیم.

اونجا تازه اولین باری بود که بعد از چند هفته عضویتم توی کانون با اسم کامل کانون آشنا شدم.

کانون فرهنگی هنری هامون . که هامون گرفته شده از اسم پایه گذارکانون یعنی استاد دکتر احمد هامون ، استاد بازنشسته  ادبیات دانشگاه تهران ، که الان حدودا 10 سالی میشه که در  کانادا زندگی می کنه .

تقریبا 2 ساعتی شد که ماها با حامد سرلک حرف زدیم و البته کلی هم ایده دادیم.

من توی همون جمع 11 نفره بود که همون جلسه اول با سپیده آشنا شدم ، چی بگم همون جلسه اول با هم دوست شدیم اصلا .

قاضی : سپیده شاهرخی ؟

+) بله . همین سپیده شاهخی که الآن اینجا هستن

قاضی : ادامه بدید

+) برگشتنه با سپیده اومدم . سپیده خونشون خیابون ملا صدرا بود و من تا میدون ونک باهاش بودم . بعد سپیده رفت خونه و من خوابگاه . تا ونک پیاده رفتیم و کلی حرف زدیم . من واقعا سپیده رو انگار مدت ها بود که میشناختمش . نمی دونم اصلا احساس غریبی باهاش نمی کردم .شاید به خاطر اینکه یه همدم خیلی کم داشتم . البته شانس هم آوردم چون لب مرزی رسیدم خوابگاه . دیر شده بود . من خیلی احساس رضایت می کردم از اون روزم . از دوستای جدیدم و از فعالیت جدیدم . مخصوصا که به جای همش درس خوندنای خشک و ثابت با جایی آشنا شدم که هم می تونستم به علاقه چندین ساله ام یعنی طراحی برسم هم یه جمع پاک و ساده که می تونستن دوستای خیلی خوبی برام باشن. هیچی. نمازم رو خوندم و رفتم دنبال کارام

این برام فوق العاده بود؛ فعالیت توی کانون فرهنگی هنری هامون

قاضی : از ایجاد ارتباط با حامد سرلک بگید . چه طوری با اون ارتباط صمیمی تری پیدا کردین ؟

+) ار تباطم با حامد سرلک ...

+) من با حامد سرلک ارتباط صمیمی نداشتم . بیشتر اون بود که می خواست با من صمیمی بشه .اصلا اون بود که دیگه  تلفن  برنامه های کانون روبهم می زد و اون بود که دیگه به هر بهانه ای که میشد میومد جلساتی که منم بودم . میومد تو فعالیت هایی که من بودم و ...

(من تا این جملات  رو داشتم می گفتم گفتم حامد یهو دوباره به هم ریخت و شروع به پرخاش کرد)

حامد : آقای قاضی اینایی که ایشون می گن همش اشتباهه . اینا همش دروغه . من هیچ ارتباطی با این خانوم نداشتم و نمی خواستم که داشته باشم . اینا همش دروغه . من هیچ کدوم رو قبول ندارم

رافعی ( وکیل حامد) : بشین سر جات پسر . صبر کن . با تو هستم . بشین . بت می گم بشین.

قاضی : آقای سرلک، نظم دادگاه رو به هم نزنید . ساکت باشید و سر جاتون بنشینید . آقای سرلک نوبت اظهارات شما هم میرسه . آقای سرلک لطفا سکوت رو رعایت کنین.

( من بازم بهت زده از این کارای حامد)

+) آقای قاضی من چیزی برای دروغ ندارم ...

حرف من تموم نشده بود که قاضی گفت

قاضی : مشکلی نیست . شما ادامه بدین

   

 

 

 ادامه دارد...

 

 

+ نوشته شده در  88/02/26ساعت 12:21 PM  توسط علیر  | 

 

 

قسمت سوم این متن را با جملاتی از فروید در آینده یک پندار آغاز می کنیم تا تحلیل نظریه شناسی او کامل تر جلوه کند و بدین ترتیب پس از آن به موضوع اصلی باز گردیم و ادامه دهیم.

فروید عقیده دارد باور های مذهبی جدا از ادله عقلی هستند . او می نوسید:

"این (باور های مذهبی) ، که به صورت تعالیم و احکام عرضه می شوند؛ نتیج قابل انتظار تجربه و یا محصول نهایی اندیشه نیستند.اینها توهمند.تحقق کهن ترین،غریب ترین و مبرم ترین آرزوهای بشری است. راز نیرومندی آنها در نیروی عظیم آن آرزوها نهفته است.همان گونه که می دانیم ،احساس هراسناک بی پناهی در کودک ،نیاز به حمایت و حفاظت (از طریق عشق) را که در توان پدر است بر می انگیزد.آگاهی بر این که این بی پناهی برای همه عمر دوام خواهد یافت ،ضرورت تکیه بر پدر و این بار پدری نیرومند را فراهم می آورد.بدین ترتیب،مشیت و قدرت پروردگار ،پشتیبان ما در برابر ترس از مخاطرات زندگی است.ایجاد یک نظم اخلاقی جهانی نیاز های ما را به عدالت (که غالبا"  در تمدن بشری به اجرا در نیامده) تامین می کند و تداوم زندگی خاکی و دنیوی در زندگی آینده ،چارچوبی موقت و محلی برای به سامان رسیدن آن آرزوها فراهم می سازد.پاسخ به مسائلی که کنجکاوی بشر را تحریک می کند ،از جمله این که جهان چگونه آغاز شد و رابطه میان عین و ذهن چیست ،با پذیرش فرضیات این نظام فکری امکان پذیر می گردد. چنانچه ستیزها و مشکلات کودکی فرد از مقابله در برابر پدر(یعنی عقده هایی که هرگز بر آنها فایق نیامده است ) از پیش پای او برداشته شود،آرامش عظیمی در روان او ایجاد خواهد شد و راه حلی مطرح می شود که از نظر جهانی پذیرفته شده است."

در تحلیل روان شناختی پدیده دین در این مقاله سعی بر آن است دو دیدگاه کلی نظریات فروید و یونگ را با دقت بیشتری نسبت به سایرین بسنجیم. مسلما"  نظریات دیگری نیز در این باب مطرح است که در حال حاظربه دو دلیل ذیل  بدان نمی پردازیم .

اول) در این تحلیل فقط جنبه روان شناسانه دین (و به تعبیری رووانکاوی دین- که خود نیز قابل تمایز است) را محور بحث گذاشتیم و قصدی بر تحلیل های دیگر نداریم (اما در متن های بعدی تحت عناوینی دیگر رویکرد ها و تجلیات دیگری از نقد دینی را مطرح می کنیم)

دوم) پدیده دین در نگاه روانی دارای نقص بسیار زیادی است. این جمله شاید از نگاه بسیاری از روان شناسان ،گستاخی نگارنده تلقی شود.اما این یک حقیقت است که انگاشت فقط روانی و روحانی دین و تداعی ماورائی آن امروزه به کلی منسوخ گردیده و هر چند هم که طرفداران بسیاری با آن همداستان باشند.

این دو مورد حساسیت من را برانگیخت تا در این تحلیل روانشناسانه به دین بنگریم و نقد کنیم.

اما گفتن این عبارت که روان شناسی هنوز در دین ناقص است دلیلی بر بی اعتباری این علم در دین شناسی نیست( که خود اتفاقا دلیلی بر راهبردی بودن این علم است که بسیار نظریات مدونی و بسیار دین شناسان متبهری را به این ورطه کشانده مطمئنا" هیچ علمی نمی تواند تمام و کمال دین را بشکافد و آن را تحلیل کند اما شواهد  راهبرد سریع روان شناسی در دین نشان از اعتبار این علم است. و همچنان که مشاهده می شود بسیاری از بهترین تحلیل ها را روان شناسان و روان کاوان به دین تقدیم نمودند.

اما  بهتر است به این مفهوم برسیم که روان شناسی بیشتر از علوم دیگر در دین ناقص و نا رس است.

این جملات تا آنجایی معتبرند که ما مفاهیم روان شناسی دینی و روانکاوی دینی را یکی بدانیم اما به عقیده من چنین نیست که روان کاوی دین حول محور انسان دین دار می چرخد . اما روان شناسی دینی دایره ای وسیع تر را شامل می شود که در آن ساختار و صور ذهنی و نمادین زندگی بشر از یک سو و بررسی دین منهای انسان از سمتی دیگر بدان می نگرد (ممکن است چنین برداشت شود که مگر دین بدون انسان امکان دارد؟ نظر نگارنده بر تکیه و اصالت لحن به دو واژه انسان و دین است) و این پارادوکس ظریف است که نقطه اختلاف را بر می انگیزد و حتی بسیاری از آراء روان شناسان را با فلاسفه نزدیک کرده در صورتی که انگاشت روانی دین با فلسفه تقارن زیادی در بطن ندارد.

به تعبیر دیگر در روان کاوی ،"انسانی مذهبی" مهم است اما در نگاه روان شناسی  دین ؛ دین مهم است که انسانهای بسیاری را هم گرچه که با خود همراه کرده.

و این سوال ظریف و بسیار مهم اینجا مطرح می شود که کدام شاخه  روانی در پدیده دین قانع کننده ترند؟

اینکه دین را باید شناخت (که معتقدان زیادی هم دارد ) یا اینکه انسان را باید شناخت (که دین دارد) یا اینکه مانند همان نگاه اول متن این دو هیچ تضادی با هم ندارند؟...

 

***

به عقیده من تفاوت در نگاه یونگ و فروید نیز از همین  نقطه است . فروید اصالت و تکیه را به انسان می دهد و یونگ این تکیه را تقدیم به دین می کند.

اینکه فروید دین را مسئول فقر زدگی فکری بشر می شمارد در واقع نشان می دهد عدم فقر زدگی ذهنی بشر برای او بسیار پر اهمیت است و اساسا"  پس انسان برای او محور است.

اما یونگ زمانی که تحلیل پدیدار شناسانه خود را در قسمت سوم کتاب روان شناسی و دین خود به نمایش می گذارد حرف دیگری را نیز مطرح می کند .

یونگ در آنجا  از شناخت رمز و نشانه های مذهبی که از جریانات ناخودآگاه ناشی می شود را نشانه می رود. در واقع نشان می دهد دایره دید وسیع تری نسبت به فروید دارد و وسیع تر به دین می نگرد (که این مسئله خود باعث می شود یونگ را در دین بیشتر یک فیلسوف بدانند تا روان شناس)

یونگ نشان می دهد علاوه بر موارد مطرح شده از طرف فروید،  نمادها و نشانه های دینی جبرا" انتقال یافته از طریق انسانها به یکدیگر، نیز برای او بسیار قابل توجه است.

که میتوان چنین برداشت کرد که یونگ به اصالت دین معتقد است که حال این دین پیروانی هم برای خود دست و پاکرده و سپس به تحلیل می پردازد.

ما قبل از اینکه نظریات یونگ را بدانیم به نقد آن پرداختیم که قطعا" صحیح نیست اما از این پس نشان می دهیم دین شناسی در معرض یونگ چیست .

یونگ در تشریح پدیدار شناسی دین به تاریخ و روان شناسی تاریخی این پدیده اشاره می کند و در روش خود سالهای بسیار دور زندگی انسان سفر می کند و در این کنکاش تاریخی به نماد ها و تمثال ها یا سنبل هایی می رسد که اساس رفتار بشر را و ساختار نظام مند آن در گذر تاریخ را به تصویر می کشد.

وی در روان شناسی دین مسئله خواب را بسیار مورد توجه قرار می دهد و بسیاری از نظریاتش در باب دین را با مثال هایی از مراجعینش که تجربه دینی را در خواب احساس کرده اند مستند می کند.

و سپس به تشریح و اثبات سنبل های یک انسان می پردازد به طور نمونه یونگ در اثبات اصل تربیع(در فلسفه افلاطون) و چگونگی پیدایش این اصل به تفصیل خواب یکی از بیمارانش می پردازد.

در خواب، بیمار با چهار شمع در حال مواجهه است و مثال های دیگری نیز بیان می دارد تا به رمزپردازی عدد چهار می رسد،این عدد را با عناصر باستانی و نمادین آن به قیاس می کشد و اثبات می کند که بیمار با توجه به عدم اطلاعی که از این اصل تربیع داشته به طور ناخودآگاه این اصل در خواب وی نمایان شده و اصل تربیع را به ورطه اثبات می کشد.

سپس با توضیحات مفصل دیگری به اثبات تثلیث و چگونگی تبدیل تربیع به تثلیث در مسیحیت می پردازد.

"تاثیرات متقابل خواص و مضمون نه تنها مخصوص رمز ها به طور کلی هستند ،بلکه در مورد شباهت اساس مضامین رمزی نیزصادق اند.

بدون این شباهت اصولا تاثیر متقابل نمی توانست وجود داشته باشد . بالنتیجه ما این تاثیر متقابل را در مفهوم تثلیث مسیحی نیز میابیم که پدر داخل در پسر است و پسر در پدر و روح القدس در پدر و پسر ،یا اینکه آن دو اولی داخل در سومی و به شکل فارقلیط ظاهر می شوند.

سیر پدر به طرف پسر و ظهور پسر در روی زمین در یک لحظه معین  عنصر زمان مجسم می کند و حال آنکه عنصر فضا بوسیله مادر خدا مجسم می شود. خاصیت مادری در ابتدا به روح القدس نسبت داده می شد و در آن زمان روح القدس به نام حکمت خوانده می شد و بعضی مسیحیان دوران اولیه حکمت را به مفهوم کلمه ربط می دادند. این صفت مونث ممکن نبود کاملا منفی شود و هنوز هم لااقل به رمز و علامت روح القدس که عبارت از کبئتر ماده است نسبت داده می شود. اما تربیع یکی از اصول عقاید دین خارج از است.هرچند از همان اوایل در اشارات رمزی ادعیه مسیحی ظاهر می شود." (روان شناسی و دین-کارل یونگ)

و سپس یونگ با این جمله خود انگیزه نمادشناسی دینی در خود را بازگو می کند" اگر مفهوم های تثلیث فقط عبارت از تصورات ساخته عقل بشر بود ،توسل به توضیحات روان شناسی برای روشن کردن این مطابقت ها ارزشی نمی داشت ،اما من همیشه نظرم این بوده  است که این مفهوم ها  از نوع "مکاشفه" هستند یعنی از آن نوع که کوبگن اخیرا عنوان عرفان را برای آن قائل شده است."

نمونه های مختلف و متفاوت  تجربه دینی در هر فرد و لذت خاصی که در یک تجربه دینی (یا ارتباط عمیق روحانی به هر شکل) در ناخودآگاه یک شخص ظاهر می شود به اندازه ای با ارزش و پر رونق است که شاید بتوان همه انتقاداتی را که بسیاری به دین وارد می کنند تحمل و توجیه کرد.

یونگ می نویسد: تجربه دینی تجربه مطلقی است که چون و چرا بر نمی دارد .ایراد کننده فقط می تواند بگوید چنین تجربه ای به او دست نداده است .آنگاه طرف مخاطب خواهد گفت:متاسفم ،به من دست داده. و اینجا گفتگو پایان میابد. علی رغم آنچه دنیا درباره تجربه دینی فکر می کند کسی که این تجربه به او دست داده باشد صاحب گوهر گرانبهایی است یعنی صاحب چیزی است که به زندگی معنی می بخشد بلکه خود سرچشمه زندگی و زیبایی است و به جهان و بشریت شکوه تازه ای می دهد.چنین کسی دارای ایمان و آرامش است.حال بر چه اساس و مبنایی می توان گفت که یک چنین زندگی مشروع نیست و یک چنین تجربه ای اعتبار ندارد و یک چنین ایمان؛ چیزی جز وهم و خیال نیست؟ آیا برای پی بردن به حقایق هیچ حقیقتی بهتر از آنچه دستگیر و کمک انسان در امر زندگی باشد وجود دارد؟

دین شناسی یونگ طرفداران بسیاری را به خود مشغول ساخته و بسیاری از منتقدین فروید ، همگامان یونگ هستند.

یونگ دین را توجیه می کند و نکته مهم اینکه او دین را توجیه علمی-روانی می کند و همین عامل باعث می شود بسیاری از دینداران نظرات او را ارجح به فروید بدانند.

گروه سومی نیز در این میان حاضرند.کسانی که منتقدین نظرات یونگ هستند و از طرفی نظرات دینی فروید را بسیار بسیار ناقص می دانند و این گروه سوم تعبیری به مراتب قابل تامل دارند به طوری که آنها کمی محتاطانه فروید را نقد می کنند اما نقد محتاطانه آنها بسیار تخریبی تر از سایرین است به فروید. این گروه خود فروید را روان کاوی می کنند و علت دین ستیزی وی را در ناخودآگاه و سیستم خانوادگی او جستجو می کنند ولی از طرفی او را مسئول در تبادل بشریت می شمارند که او دین را نفی می کند تا مسئولیت پذیری بشر را نفی نکند که این خود به نوعی دین داری و تایید دین است.

به عبارت دیگر می گویند "فروید روان شناسی را تا حد دین بالا می آورد دا بوسیله آن دین را نقد کند و یونگ دین را تا حد روان شناسی پایین می آورد تا دین را توجیه کند"

در عقیده این گروه چنین است که یونگ تعابیر خود را از دین محدود به روان شناسی می کند و نوان می کند روان شناسی همه ابعاد دین را در بر می گیرد.

به عقیده نگارنده شاید دقت در جملات کتاب روان شناسی  و دین  یونگ می تواند این برداشت را تا حد بسیاری تخفیف بخشد که یونگ بارها در کتابش روش تحقیق خود را پدیدار شناسانه عنوان کرده و نگاه وی کاملا جنبه جامعه شناسسی روانی دارد اما منتقدان وی در این حد به تحلیل نظریاتش نمی پردازند و از او انتظار یک روان شناس دینی بودن را دارند.

و جملات طلائی یونگ در روان شناسی و دین پایانی است بر این نوشتار :

چیزی که بتواند یک بیماری روانی را شفا بخشد ناچار باید به همان اندازه بیماری نافذ و موثر باشد و از آنجا که این بیماری کاملا کیفیتی منفی است تجربه شفا بخش هم باید به همان اندازه حقیقت داشته باشد . اگر موضوع را با بد بینی تلقی کنیم باید بگوییم احتیاج به توهمی داریم که کاملا حقیقی باشد اما چه فرقی بین یک توهم حقیقی و یک تجربه دینی شفا بخش وجود دارد. تفاوت جز یک تفاوت لفظی نیست.

"...هیچ کس از حقایق غایی خبر ندارد ،بنابر این ما باید این حقایق را همان طور که تجربه به ما می آموزد تلقی کنیم و اگر این تجربه به جان ما کمک کرد یعنی زندگی ما را سالمتر و زیباتر و کاملتر و چه برای خودمان و چه برای کسانی که دوست می داریم رضایت بخش تر می نمایاند ما با کمال اطمینان می توانیم بگوییم این تایید خداوند بود که شامل حال ما شد.

ما با این اظهار نظر به هیچ وجه در صدد اثبات یک حقیقت فوق طبیعی بر نمی آییم و این نکته را بایستی با کمال فروتنی تصدیق کنیم که درک تجربه دینی خارج از قلمرو کمیت صورت می گیرید و کیفیتی است ذهنی که در معرض اشتباهات بی نهایت است.راست است که در زمان ما تجربه روحانی عبارت از مواجهه وجدان بشری است با عالم حقایق نا معلوم و وصف ناپذیر اما با این حال بنابر دلایل کافی ظاهر امر این است که حتی در مورد حقایق لایتناهی هم قوانین روانی کارگرند.این قوانین اختراع هیچ موجود بشری نیستند بلکه انسان به وسیله رموز اعتقادات مسیحی نسبت به آنها معرفت حاصل می کند.فقط ابله نادان است که ممکن است درصدد معلوم کردن این رموز بر آید.هیچ فرد علاقه مند به زندگی و روح چنین اندیشه ای به خود راه نخواهد داد." 

 

 پا نوشت:

این سلسله نوشتار فصل های متفاوتی را شامل می شد که در نتیجه صحبت ها و تذکرات دوستان و اینکه شاید عنوان متن و محتوی آن پارادوکسی را در خواننده ایجاد کند تصمیم نهایی من بر این شد که فصول دیگر را با عناوینی دیگر در اینجا منتقل نمایم

در این متن موارد زیر گنجانده شده بود که هر کدم از آنها به صورت جدا نقل می شود این موارد شامل عناوین زیرند:

چگونگی استقرار شریعت در مسیحیت

چگونگی تبدیل خدای پدر به خدای پسر در مسیحیت

انواع پرستش ها و خدا گزینی ها

توضیح مفصل راجع به توتم و تابو (از دیدگاه روانشناسی و جامعه شناسی)

نقش ایمان و ارتباط با خداوند

نقش عامل زمان در نوع خدای یک جامعه

 

امیدوارم بتوانم این موارد را نیز در این وب بگذارم

 

+ نوشته شده در  87/12/23ساعت 4:3 PM  توسط علیر  | 

 

 

در پست گذشته بدون ذکر عنوان خدا پدر به این مفهوم پرداختیم واکنون با استفاده از آن مطلب را پی می گیریم.

اعتقاد به این مفهوم خدا پدری یکی از اساسی ترین نقد هاییست که فروید به دین وارد دانسته و اغلب حامیان وی را از منتقدان دین کرده است.

در واقع ضعف انسان در مقابل نادانسته ها و شکست وی از جهل علمی او وابستگی انسان را آغاز می کند. تشویش، اضطراب و ... عواملی هستند که برای عموم یک اجتماع تنها یک پاسخ را قرار می دهد و آن توجیه ماورائی و خرق عادت آن پدیده است؛ یعنی اعتقاد و بازگشت به آن عاملی که بدان "دین " می گویند.

مردم دین را نه از سر ایمان وجود ذات خداوندی که آن را از سر ناچاری و وابستگی و پناه بردن از نا دانسته ها و حوادث  به خدایشان قبول می کنند و این آغاز وابستگی نوع انسان به خداست.

این عقیده موافقین بسیاری را با خود همداستان نموده و اگر کمی واقع بینانه و عاری از تعصبات مذهبی بدان بنگریم شاید شعله کوچکی از تردید را نیز در بین مذهبیون بوجود آورد.

در جایی از تاریخ تمدن ویلیام دورانت چنین ذکر گردیده :

"... و قریب هشتاد سال قبل یک سینیور به نام مارسلیئن دوستوالا در آلتامیرای اسپانیا در ملک خود گردش می کرد ، غاری مشاهده کرد که از هزاران سال پیش سنگ هایی جلو او افتاده و رسوبات غاری در آنرا محکم بسته و گویی مهر به در آن زده و در نتیجه دینامیتهایی که برای خراب کردن ساختمان هایی در آن نواحی به کار بردند ناگهان سنگ های دهانه پس رفت و غار نمایان گردید. سه سال بعد مارسلئین دوستوالا برای تماشا به درون غار رفت و دختر کوچکش که همراه او بود سقف غار را دید که نقش یک گاو وحشی با رنگ آمیزی بسیار خوب رسم و رنگ گردیده و به دیوار ها نیز نقاشی های دیگری بود و سال 1889 ستوالا گزارشی از مشاهدات خود انتشار داد و باستان شناسان گزارش او را با شکی که از مختصات ایشان است استقبال کردند.یکی از این علما قدم رنجه فرموده و از غار دیدن کرد و نتیجه آن شد که گفتند این نقوش تقلبی است و این نظر سی سال به همین حال باقی بود. پس از آن تصاویر دیگری در غارهای دیگر کشف شد که با مجاور بودن با افزارهای خارائی غیر صیقلی و استخوان و عاج صیقلی همه پذیرفتند مربوط به دوره های ما قبل تاریخ استولی  دیگران شخص زنده نبوده و زمین شناسان اظهار نظر کردند که رسوبات روی بعضی نقوش التامیرا و قسمت اعظم آثار هنری از دوران ما قبل تاریخ و مربوط به دوره ماگدالنی است یعنی شانزده هزار سال قبل از میلاد و این تصاویر که صورت حیوانات است چون گوزن و خوک و اسب و خرس عنوان سحر و جادو داشته و چون هنر نقاشی مولود هنر مجسمه سازی و بعد از آن بوده و هنر مجسمه سازی صورت سحر و جادو داشته و ناشی از عقاید خوف و رجا و ریشه دینی دارد لذا از همان عهد حجر قدیم در افراد بشر عقیده دینی وجود داشته که مظهر این نثاشی های ظریف و صنایع عهد حجر قدیم گردیده و می توان به جرات گفت که دین قائم بر فطریات بشری و شالوده و اساس مدنیت های اوست..." (تاریخ تمدن – ویلیام دورنت – چاپ اقبال )

و در جایی از کتاب "تجلیان ادیان"( نوشته علی اکبر امینی پاکدامن) بر اساس همین گونه نظریات چنین نوشته شده : "انسان از طبیعت به نفع خود تقلید نموده و در ضمن خوف و شگفتی های از آن باعث می شود که دین از اعماق مغز و عمل او نمودار گردد. انسان های اولیه دارای معتقدات دینی چون مرده پرستی و سحر بوده اند و جامعه های اولیه و ابتدائی درست به حیوانات یک سلولی می مانند که برای هر عمل و حسی دارای عضو مخصوصی نیستند و به طور ابهام و به هم آمیختگی کار خود را انجام می دهند و بعد ها در اثر تکامل و ارتقا حواس از یکدیگر جدا و ممتاز گشته هر حسی در عضوی مخصوص جای می گیرد و این تفکیک قوا و به هم نیامیختن امور از ممیزات جامعه متمدن امروزی است که در جوامع ابتدائی تمام عوامل تمدن تقریبا تحت الشعاع دین بوده.

میل بشر به وقوف سر خلقت و معمای وجود از طرفی و خوف از عوامل طبیعی از طرف دیگر انسان را به خود مشغول نموده و در نتیجه آرزوی پناهی برای حفظ خود که به نام دین شناخته گردیده؛ می کند." (تجلیات ادیان- علی اکبر امینی پاکدامن-چاپ اول 1357)

با بررسی نظر ویل دورانت به دو عامل بسیار مهم می توان دست یافت

اول آنکه او نیز همان طور که ذکر شد ریشه دینی را در عاملی مانند خوف از طبیعت و نیروهای ناشناخته می داند و دوم آنکه همین دین برگرفته از سر ناچاری ، عامل اصلی مدنیت است. میتوان به راحتی دریافت که این پدیده چه ارزشی را در میان تمدن های امروزی قائل است .

ذکر موارد بالا به سبب ارزش این اعتقاد بود ،که نشان دهیم که تنها  فروید نیست که دارای چنین اعتقادی است.

بازگشت به موضوع اصلی و  محور اصلی بحثمان را با این سوال پیش می گیریم که : دینداری که دین و خدای خود را برگرفته از عدم توانایی خود دارد ،چگونه به دفاع از ذات خداوندی بر میخیزد ؟

اگر از دیدگاه روان شناسی بخواهیم پاسخی مقابل به این سوال بگذاریم به سه عامل زیر بر می خوریم:

اول: انسان ممکن است اصلا این نقد ها را نپذیرد.

دوم: ممکن است از این نقد ها اطلاعی نداشته باشد.

سوم: ممکن است این نقد ها را بپذیرد اما سنگینی خدا نداشتن آسیب بزرگتری را وارد کند تا پذیرش انتقاد (زیرا همان طور که گفتیم انسان برای پناه جستن و آرامشش به مفهوم خدا ایمان می آورد )

اما آنچه که در حیطه این نوشته است توضیح و تفصیل مورد سوم قرار می گیرد :

انسان در توجیه نوع دینداری و خداپرستی اش به گونه ای نا خود آگاه عمل می کند، اینچنین که او مجبور است پا را فراتر نهد و گامی به جلو در دین خود بردارد ، او مذهبی می خواهد یا می سازد که دارای نظامی قانون مند و ساختار مند باشد که این ساختار ، شریعت است.

"شریعت دینی بر پایه یک توهم و رویا"

دوباره بازنگری می کنیم، یک توهم با اصل و منشا ضعف و ظاهری قانون مدار و شریعت مدار...

حال می توان این ساختار را گسترش داد و به تبع آن تمام شرایط آماده است برای گسترش دین و تبلیغ آن.

شاید چنین نتیجه گیری کردن خصمانه ، غیر منطقی یا یک جانبه تلقی گردد که چگونه این شرایط بستری سریع و صریح را برای گسترش دینی توهمی آماده می کند که در پاسخ باید گفت این سوال دارای یک پاسخ است و آن اینکه دین و گسترش این چنینی آن زایده افکار و اعمال همان بیماران روانی (یا عصبی ) در یک اجتماع است و اگر به گذشته نیز بازگردیم گسترش اینچنینی دین برگرفته از نقص فکری و نا توانی ذهنی انسان نخستین است.

اگر از یک "دیندار توهمی" (که خود نا آگاه از ایمان توهمی خود است) بپرسیم این چه دینی است که اینچنین تابع و مومن به آنی شاید سریعترین پاسخی که دریافت کنیم این است که شریعت (بایدها و نبایدهایش) ما را دعوت به خداپرستی کرده و ما نیز ملزم به اطاعت از فرامین و شعائر خداوندی هستیم و لاغیر...(که این مسئله در سطور قبل،نقل و نقد شد)

اگر به دقت بنگریم و این پاسخ را تحلیل کنیم به نتایج جالبی بر می خوریم

اول:دینداری برای رفع ناتوانی و آرامش ذهنی.

دوم:تکمیل یک فرایند طبیعی ذهنی و تشکیل شریعت برای توجیه مورد اول.

و نکته ظریف اینجاست که مورد اول را ذکر می کنیم و چون دلیلی نداریم مورد دوم را "بی دلیل" می سازیم برای اثبات مورد اول.یعنی هر دو عامل پایه و اساس علمی و منطقی ندارند.

...

نقد دومی نیز در توجیه سوال ذکر شده بالا می توان داشت ؛که چرا انسان سرسپرده دین میشود.

پذیرش،درک،تجزیه و تحلیل و جزء جزء کردن دلایل پدیده ها و سوال های انسان لازمه نوعی تلاش و مسئولیت پذیری وی است.

پذیرش مسئولیت در قبال هر عاملی در جهان به اندازه ای حساس و لازم است که شاید بشر توانایی این مسئولیت پذیری را ندارد و فرار از این مسئولیت آغاز فرار انسان از آزادی فکری است.

 

و نقد سوم : که عینآ از کتاب "انسان برای خویشتن"(نوشته اریک فروم) نقل می شود :

"...نا هماهنگی هستی انسان موجد نیاز هایی است که به مراتب والاتر و عالی تر از نیاز های حیوانی اوست.این نیاز ها منجر به یک انگیزه قهری جهت اعاده وحدت و تعادل بین انسان و طبیعت می شود.او می کوشد این وحدت و تععادل را ابتدا در فکر خویش ، از طریق یک تصویر ذهنی کامل از جهان ،اعاده نماید. این تصویر معیار داوری او می شود و وی می تواند پاسخ این سوال را که در کجا قرار دارد و چه باید بکند ، از آن استخراج کند.اما این گونه سیستم های فکری کافی و وافی مقصود نمی باشند. اگر انسان شعوری غیر متجسم بود مقصود و هدف او با یک نظام فکری جامع تحقق پیدا می کرد.اما از آنجا که کلیتی است دارای جسم و فکر مجبور است نه تنها در بخش فکری بلکه در فراگرد زندگی و در قسمت احساسات و اعمالش نیز در برابر این دوگانگی هستس واکنش نشان دهد. و برای رسیدن به یک تعادل جدید باید وحدت و یگانگی با همه جنبه های هستی خویش را تجربه کند. از این جاست که هر سیستم جهت گیری قانع کننده نه تنها حاوی عنیصر فکری است بلکه ، حاوی عناصر عاطفی و احساسی نیز می باشد و این عناصر باید در کلیه زمینه های تلاشی انسان عملا به منصه ظهور برسند.سر سپردگی به یک هدف یا فکر یا نیرویی برتر از انسان؛ نظیر خدا جلوه ای است از این نیاز انسان به کمال.در فراگرد هستی او"

"از آنجا که نیاز به یک نظام جهت گیری و اعتقادی جزء ذاتی هستی انسان است می توان به وحدت و شدت این نیاز پی برد. به راستی هیچ منبع قدرتی قوی تر از آن در بشر وجود ندارد.انسان در انتخاب بین داشتن یا نداشتن "آرمان ها" آزاد نیست بلکه ،در انتخاببین آرمانهای مختلف ،بین پرستش قدرت و نیروی تخریب از طرفی،اعتقاد به نیروی خرد و عشق از طرف دیگر آزاد است.همه انسانها ایده آلیست هستند و هدفشان دستیلبی به چیزی بالاتر از اقناع جسمی است.آنها در نوع آرمان ها و ایدهآل هایی که بدان اعتقاد  میورزند با هم اختلاف دارند. بهترین و در عین حال شرورانه ترین مظاهر فکر انسان همین مظاهر ایدهآلیستی و مظاهر روح اوست ، نه مظاهر جسمانی او.

بنا بر این آن طرز فکر نسبی گرایانه که مدعی است داشتن یک آرمان با یک احساس دینی به خودی خود مفید و با ارززش است خطرناک و مغلطه آمیز است.باید هر نوع آرمانی را از جمله آنهایی که در ایدئولوژی های دنیوی و غیر دینی ظاهر می شوند به مثابه همین نیاز انسانی تلقی کرده و آنها را در پرتو حقیقتی که بیان می کنند و حدودی که به گشایش نیروهای انسان کمک می نمایند ، و نیز بر حسب توانایی آنها به برطرف ساختن احتیاج انسان به تعادل و هماهنگی در جهان ،مورد قضاوت قرار دهیم."

در بحث روانشناسی دین اساس مطالب ذکر شده را بر پایه نظریات فروید و مورخین همداستان با این نظریات بنا نهادیم ، اما در کنکاش در نظریات یونگ نیز آراء جالبی از دین را نمایان می سازد.

یونگ در روش دین شناسی خود به نوعی نظریاتش را به خرقه جامعه شناسی می پوشاند اما شاید خود این دیدگاه را قبول نداشته باشد.یونگ روش خود را پدیدار شناسانه معرفی می کند.

فروید اساس دین را پدیده ای توهمی می داند که در حقیقت وجود خارجی ندارد اما یونگ معتقد است حقیقت یک چیز در واقعیت آن است نه قضاوتی که در باره آن میکنیم. آنچه را که می بینیم باید ملاک قرار دهیم نه برداشت ها یا تصورات حاصل از آن را.

فروم در ارتباط با این مسئله چنین می نویسد :

"...به عنوان مثال در بحث راجع به انگیزه کودک آوردن زن باکره تنها این واقعیت مورد نظر روان شناسی است که چنین عقیده و فکری وجود دارد ، ولی دیگر با این سوال که آیا عقیده مزبور از هر جهت دیگری درست است یا نه کاری ندارد.از نظر روان شناسی تا آنجا که فقط در یک فرد مشاهده می شود،ذهنی است . اما تا آنجا که بوسیله جامعه و رای عامه وضع می گردد عینی و واقعی است"

و در جای دیگر چنین می گوید :

"یک میل حقیقت است به این دلیل که واقعیت دارد"(وجود دارد ) و یک فکر "تا آنجا که وجود دارد از نظر روان شناسی صحیح است"

یونگ با این دیدگاه پدیدار شناسانه به دین اشاره می کند و با کمی توجه می توان چنین نتیجه گرفت که پدیده دین در جوامع،حقیقت دارد زیرا وجود دارد (واقعیت دارد).یعنی مردمان یک اجتماع آن را برای خود درونی ساخته اند پس نمی توان بر عدم آن اصرار داشت.

(برای درک درک مفهوم واقعیت و حقیقت می توان عبارات زیر را در نظر گرفت. واقعیت یعنی آنچه هست و حقیقت یعنی آنچه باید باشد)

با این نتیجه گیری یونگ قدم اول را بر اثبات وجود دین و پدیده دینی بر می دارد و از همین مفاهیم آغازین راه انشعاب از استاد خود فروید را شروع می کند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/12/04ساعت 8:4 PM  توسط علیر  |